غیر منتظره
دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386
غی
غیر منتظره بود. البته نه به این معنا که که هرگز انتظارش را نداشتم اما این طور و در این زمانش را هم پیش بینی نمی کردم. نمی گویم دنیای تصویر از سلک نشریات سر به راه و محافظه کار بود که خوب می دانم نبود ، اما این که بدون اخطار قبلی توقیف شد ، من یکی را حسابی شوکه کرد. قبلا هم – زمستان دو سال قبل - البته نشریه محاکمه شده بود اما در جلسه دادگاه ، علی معلم دفاع جانانه ای کرد و مجله را از توقیف نجات داد. این دفعه اما نه از دادگاه خبری بود ، نه از هیات منصفه و نه از خطابه تاثیر گذار علی معلم. همین طور ناگهانی و در حین وبگردی های صبحگاهی به دنبال آخرین اخبار انتخاباتی ، در سایت نوروز چشمم به تیتری با عنوان توقیف 9 نشریه افتاد. متن خبر را که باز کردم ، در نهایت تعجب ، اسم دنیای تصویر هم در زمره مطبوعات لغو مجوز شده آمده بود. اول دلداری دادم به خودم که حتما شایعه است یا یک گمانه زنی یا خبری از جنس « شنیده می شود » های رایج در خبرگزاری های اینترنتی اما بعد که فارس و رادیو زمانه هم خبر را منعکس کردند ، شستم خبردار شد که انگار قضیه جدی است.
آشنایی من با دنیای تصویر بر می گردد به زمستان سال 81 که در یک شرط بندی از اندیشه بردم و آن شماره ویژه را که مربوط به برگزیدگان جشن حافظ بود و اندیشه با آب و تاب برایم تعریفش را کرده بود ، در نهایت بی رحمی تصاحب کردم. بعدتر هم که یکی دوبار اندیشه با گوشه و کنایه ، استردادش را از من مطالبه کرد ، ابا کردم و سپردمش به آرشیو. دو شماره بعد را که مربوط به جشنواره بیست و یکم فجر بود نخریدم ، شاید به جهت این که روی جلد هر دو شماره نیکی کریمی بود و من نه تنها بازیش را خوش نمی دارم بلکه از دیشب که میهمان برنامه دو قدم مانده به صبح بود ، شخصیت هنریش را هم قابل اعتنا نمی دانم. به طور مستمر و جدی از فروردین 82 شروع کردم به خریدن مجله – شماره 115 - ؛ یعنی همان شماره ای که روی جلدش منقوش بود به عکسی از هدیه تهرانی در فیلم دنیا.
حوزه اصلی کار دنیای تصویر ، سینمای داخلی بود اما با رکود و رخوتی که از سال 82 بر سینمای ایران حاکم شد ، رویه دنیای تصویر هم دچار تغییرات جدی شد و کانون توجه خود را معطوف به سینمای هالیوود و این اواخر سینمای بدنه اروپا نمود. سال اول آشنایی من با دنیای تصویر مصادف شده بود با تولید فیلم های دنباله دار و پرخرج هالیوودی مانند ارباب حلقه ها ، مرد عنکبوتی ، ماتریکس ، هالک ، فرشتگان چارلی و... که گیشه سینماهای امریکا را تکان اساسی داده بود. من نیز از همین روزنه بود که پرتاب شدم به دنیای پر زرق و برق فیلم های هالیوودی و صفحه تازه ها که بیژن اشتری در آن فیلم های روز سینمای امریکا را به فاصله یک هفته از اکران جهانی معرفی می کرد ، راهنمای فیلم دیدن من محسوب می شد. منتها فرق من با اشتری این بود که او نمی دانم از طریق چه منبعی به تماشای نسخه های کامل و احتمالا با کیفیت این فیلم ها می نشست و من و دیگر همکلاسی های دبیرستانی عشق فیلمم ، مجبور بودیم به تماشای نسخه های جرح و تعدیل شده رضایت دهیم. ما البته خدا را شکر می کردیم و قانع بودیم به همین نسخه های تکه پاره شده و بی کیفیت. آن روزها هنوز علی لاریجانی رئیس صدا و سیما بود و مثل امروز نبود که تام کروز و براد پیت و جولیا رابرتز از سر و کول هم در شبکه های مختلف بالا بروند. هالیوود یک حریم ممنوعه بود و ما حرمت شکن محسوب می شدیم آن روزها.
از دریچه همین دنیای تصویر بود که با سینمای کلاسیک آمریکا و الهه هایش از آدری هیپورن بگیر تا اینگرید برگمن و کیم نواک و مریلین مونرو آشنا شدم و بعدتر هم که موج فیلم های قهرمانانه و تخیلی هالیوود فروکش کرد ، دنیای تصویر مرا با سینمای جدی و مستقل امریکا آشنا کرد. به توصیه نویسندگان مجله بود که سراغ مارتین اسکورسیزی و برایان دی پالما و بعد هم وودی آلن رفتم و تماشای شاهکاری مثل ساعت ها یا پل های مدیسون کانتی را هنوز هم مدیون سفارش آن ها هستم.
دنیای تصویر ، چند تایی مطلب ویژه داشت در این پنج سال که من تا زنده باشم ، لذت خواندنش زیر دندانم خواهد بود. یکی بیست بازی برتر بازیگران زن تاریخ سینما بود به انتخاب امیر پوریا و علی معلم ، دیگری 100 سکانس برتر تاریخ سینما که من هنوز سی چهل تایش را ندیده ام. غلامعباس فاضلی هم علاوه بر 100 دیالوگ برگزیده سینمای ایران که مطلب خاطره انگیزی از کار درآمد ، سه مطلب مفصل دربار ژاله کاظمی نوشت و کوشید کمی از آن شمایل اسطوره ای پرده برداری کند. دنیای تصویر آسش را با شماره بازی بزرگان رو کرد. روی جلد ، تصویر جذابی از پل نیومن نقش بسته بود و صفحات داخلی پر بود از عکس های تا به حال دیده نشده از غول های بازیگری دنیا به همراه دیالوگ های ماندگار و فیلم های مهمشان. علاوه بر آن ، امیر قادری بر هر عکس ، شرحی ستایش آمیز نوشته بود و از زبان بزرگان سینما مطالبی در مورد هر بازیگر در صفحه مربوط به خودش گنجانده بود. من آن شماره را در قطار تهران – مشهد خواندم و البته خواندن ، فعل درستی نیست ، بهتر است بگویم سر کشیدم تمام مطالب و تمام عکس های آن شماره را. آذر ماه امسال هم که برای نمایش فیلم « آقای کیمیایی » در دانشگاه تهران به دفتر سایت سینمای ما رفته بودم ، دلم نیامد از آن شماره با امیر قادری چیزی نگویم. گفتم که با آن شماره حسابی حال کرده ام و یک تشکر اساسی بدهکارش هستم. قادری هم چشم هایش برق می زد وقتی از بازی بزرگان می گفت برایم.
دنیای تصویر ، چندتایی صفحه ثابت داشت ؛ مثل « اجازه هست » که رضا درستکار می نوشت و یک « اتاق فکر » عجیب و غریب که تک نگاری محمد آقا زاده بود درباره بازیگران و کارگردانان سینمای ایران. صفحه « بر پرده سینماها » را هم امیر قادری در این دو سال اخیر در مجله راه انداخته بود و خلئی را که در مورد سینمای ایران در مجله احساس می شد ، کوشید پر کند. از کاریکاتورهای جمال رحمتی هم نمی شود یاد نکرد که گهگاه زینت بخش صفحه آخر مجله می شد و همین طور نوشته های شیرین و گزنده علی معلم در اول دفتر.
دنیای تصویر در این پنج سال ، مثل هر نشریه دیگر افت و خیز و دوران رکود فراوان داشت اما در پس هر سطر نوشته هایش ، آن قدر زحمت و تلاش و از آن مهم تر عشق نویسندگانش خوابیده بود که دلم به دیدن و نخریدنش رضایت نمی داد. برای همین است از شماره 115 تا شماره 180 را به جز چند شماره ویژه کودکان که در میان شماره های اصلی در می آمد را پیگیر و مرتب خریدم و آرشیو کردم. شماره 181 که احتمالا آخرین شماره دنیای تصویر است را اما ندارم چون پرونده ویژه بالیوود نیمی از مجله را به خود اختصاص داده بود و مرا با سینمای هندوستان نه آشنایی هست ، نه علقه و پیوندی. روی جلد هم تصویر شاهرخ خان و یکی از زنان بازیگر هندی که من نمی شناسمش چاپ شده است.
این که اول مطلب نوشتم دنیای تصویر سر به راه و محافظه کار نبود ، منظورم رویه مجله در دو سال اخیر است. هر چند با روی کار آمدن احمدی نژاد و دگرگون شدن سیاست های فرهنگی دولت ، دنیای تصویر هم به جمع نشریاتی پیوست که از مباحث اجتماعی - سیاسی مرتبط با سینما دوری می کرد و با استفاده از فتو شاپ ، حجاب بازیگران زن ایرانی و پوشش زنان هنرپیشه فرنگی را به معیارهای وزارت ارشاد نزدیک می کرد ، با این حال یک دو مورد ناپرهیزی و غفلت های غیر قابل بخشش از مدیران نشریه سر زد. یکی چاپ عکسی از الناز شاکر دوست روی جلد شماره 176 بود و دیگری تصاویر جذاب و متعددی که در بازی بزرگان 2 از میشل فایفر و اسکارلت یوهانسون منتشر شد. و مهم تر از همه سلسله مقالات مفصلی بود که با عنوان سینمای امروز چاپ می شد و در آن به فیلم ها و موضوعات به شدت حساسیت برانگیز و غیر قابل پذیرش از سوی وزارت ارشاد پرداخته می شد. در چند مورد که مطالب مذکور به شکلی عریان به شکستن تابوهای جنسی و توصیف بی پروایی های موجود در فیلم های مورد بحث پرداخته بود ، تقریبا مطمئن بودم که از شماره بعدی دنیای تصویر خبری نخواهد بود اما در نهایت شگفتی ، هیچ اتفاق خاصی رخ نداد و انتشار آن مطالب هم پی گرفته شد.
با این حال اگر یگانه علت لغو مجوز دنیای تصویر ، همین مقالات سینمای امروز باشد ، باید از اعضای هیئت نظارت بر مطبوعات پرسید چرا در شماره هایی که حجم بی پروایی و موضوعات ملتهب در این مقالات به اوج رسیده بود ، هیچ واکنش جدی از خود بروز ندادند و زمانی به فکر توقیف نشریه افتادند که پانزدهمین شماره از این سری مقالات و البته بی خطرترین آن ها در دنیای تصویر چاپ شد.
این هایی را که نوشتم نه به قصد تاریخ نگاری بود و نه از باب بیانیه نویسی. همگی می دانیم که توقیف و لغو مجوز مطبوعات ، آن قدر تکرار شده و آن قدر عادی شده که دیگر در هیچ کس ، رغبت به اعتراض و شکوه و گلایه ایجاد نمی کند. همه پذیرفته ایم که این سرنوشت محتوم تمام نشریات جدی و قابل تامل است و به قول هوشنگ گلشیری : « لعنتی ، هیچ کاریش نمیشه کرد پسر ! ». این ها که نوشتم در واقع یک نوع ادای دین بود به مجله ای که خواسته یا ناخواسته ، بخشی از علایق و سلایق هنریم را شکل داد و از جمله دلخوشی هایم بود در روزگاری که نشریه و کتاب و فیلم خوب به کیمیا بدل شده است در این سرزمین. دوستان هیئت نظارت اولین بار نیست که این دلخوشی های کوچک را از ما دریغ می کنند ، اولین بار نیست که ما را از بهانه های کوچک خوشبختی مان محروم می کنند ، اولین بار نیست که با یک حکم چند خطی ، مهر باطل می زنند رو ی خاطرات خط خطی ما ، بار آخرشان هم نخواهد بود و ما هم چنان دوره می کنیم شب را و روز را... هنوز را...
Postetd by مهیار هادی زاده :: At 17:55 ::
Link ::
انگار که از این دنیا چیزی کم است
سه شنبه چهاردهم اسفند 1386
انگار که از این دنیا چیزی کم است
تو که در کنارم نیستی ،
برف که می بارد برای خود نم نم می بارد ، می بارد
و کهکشان راه شیری مورچه ها را می سازد ،
برگ
که تگرگ زمان را تاب می آورد
و سرفه کنان روی شاخه خود پیر می شود ،
اما چیزی کم است
تو که در کنارم نیستی
اگر تو زاده نمی شدی
هر روز عصر
مردم که به خانه هایشان بازمی گشتند
می ایستادند
یک لحظه به یکدیگر دقیق می شدند
و شگفت زده می پرسیدند :
(( برف ، بچه ها ، جاده ها ، ...
اما انگار
یک چیزی کم است )).
و پریشان
به خانه قدم می نهادند
این پست به افتخار شمس لنگرودی و مجموعه شعر تازه اش نوشته شده است.
Postetd by مهیار هادی زاده :: At 19:46 ::
Link ::
سبکی تحمل ناپذیر هستی
پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386
عجیب می ترسیدم ، هم از نام کتاب و هم از نام نویسنده. آن قدر این طرف و آن طرف نوشته بودند در ستایش « بار هستی » و « میلان کوندرا » که گمانم بود خواندنش حتما نیازمند مراسم آئینی عظیمی است. گمانم بود که نمی شود به صرف رخوت و کسالت حاکم بر این روزهای مردادی ، سراغ کتاب رفت. ارج و قربی برایش قائل بودم و همین مانع می شد از این که شروع کنم به خواندنش.
کتاب را از کتابخانه گرفته بودم ، به تاریخ 4 / 5 / 1386 و تا 18 / 5 مهلت داشتم که بخوانم و بازپس ببرم. از قضا ، سفری یک هفته ای پیش آمد و من چنان که گفتم از آن جا که کتاب را بسیار محترم می داشتم ، نخواستم در مسافرت به دستش گیرم و تکه تکه بخوانم که مخالف بوده ام همیشه با این شکل خواندن ؛ چرا که پاره پاره می کند لذت کشف لحظات ناب کتاب را.
از سفر که بازگشتم ، یکی دو روزی به رفع خستگی گذشت و دو سه روزی هم به کارهای همیشگی. گذشت تا چهارشنبه شب رسید و به خاطرم آمد که کتاب را هنوز نخوانده ام و فردا که پنج شنبه باشد ، کتابخانه تا ساعت 18 باز است. صبح پنج شنبه که از خواب برخاستم ، شبیه دانش آموز تنبلی شده بودم که درس نخوانده است و باید تا ساعت 18 که زمان امتحان باشد ، به هر ضرب و زوری ، کتاب درسی ( و یا شاید جزوه درسی ) را تمام کند و آماده شود برای امتحان.
در اتاق را بستم و از ساعت 30 : 10 صبح نشستم به خواندنش و آن قدر که نگرانی داشتم از پایان نیافتنش تا ساعت مقرر ، همه آن تشریفات که در نظرم بود تا وقت خواندن رعایت کنم ، یکسره از یاد رفت و نهیب زدم خود را که فرصت نیست ؛ پس بخوان ! بخوان و هیچ آداب و ترتیبی مجوی.
یکی دو صفحه اول به دلم ننشست که یک سری حرف های ذهنی بود درباره سبکی و سنگینی ، اما بعد که نویسنده به سراغ « توما » رفت در روزهای موسوم به بهار پراگ که زل زده بود از پنجره اش به دیوار آجری همسایه و فکر می کرد به « ترزا » و آینده روابطش با او ، تا آخر کتاب یک لحظه هم از نفس نیفتاد.
شکل روایی کتاب ، همان گونه ای است که دم دست ترینش را در فیلم « کافه ستاره » دیده ایم ؛ یعنی که یک بازه زمانی ، به طور مجزا از نگاه و دید سه نفر روایت می شود و چون این سه نفر در ارتباط تنگاتنگ هستند با هم و زندگی هاشان در هم گره خورده است ، لاجرم کم نیست اتفاقات مشترک در روایت های هر کدام.
داستان ، نخست از نگاه توما روایت می شود. توما پزشکی است چیره دست و زن باره که از اتفاق به دختری از یک شهر کوچک دل می بندد و چند روز بعد که دخترک به پراگ مسافرت می کند و شبی را با او می گذراند ، توما بر سر دوراهی قرار می گیرد که به زندگی ولنگارانه خود ادامه دهد یا با ترزا زندگی کند. توما ، ترزا را برمی گزیند و در عین حال نمی خواهد و نمی تواند معشوقه های متعدد خود به ویژه سابینا را فراموش کند و همین ، ترزا را بسیار آزرده می کند و بسیار می رنجاند ، آن قدری که تبدیل می شود به کابوس های هر شب ترزا. با اشغال کشور چک توسط ارتش سرخ شوروی ، توما و ترزا به زوریخ مهاجرت می کنند و در خانه ای محقر ساکن می شوند ، سابینا نیز به سوئیس مهاجرت می کند و مقیم هتلی می شود در شهری حوالی زوریخ. خلقیات خاص توما و به ویژه روابط گسترده او با زنان مختلف ، باعث می شود که ترزا به طور ناگهانی و بی خبر زوریخ را ترک کند و به چک بازگردد. توما باز بر سر دوراهی می ماند : بر سر دوراهی انتخاب میان ترزا و بازگشت به کشور استبداد زده و تحت اشغالش یا فراموش کردن ترزا و زندگی در آرامش زوریخ. توما ، باز ترزا را برمی گزیند و به کشورش باز می گردد. در میهن اما توما به جرم آن که درگذشته های دور ، مقاله ای علیه ارتش سرخ نوشته است ، از کار در بیمارستان برکنار می شود و به شغل شیشه پاک کنی روی می آورد. سال های آخر عمر را البته توما و ترزا در دهکده ای کوچک ، فارغ از دردسرهای سیاسی همراه با سگ وفادارشان می گذرانند تا آن که…
سپس داستان ازچشم ترزا روایت می شود و از نگاه او به رابطه مشترکش با توما می نگریم. ترزا ، بسیاربه یاد مادرش می افتد که رفتارسبکسرانه و بی بند و بارش موجب سرافکندگی ترزای نوجوان بوده است و البته از نحوه آشنایی اش با توما یاد می کند با ذکر جزئیات فراوان. لحظات آشنایی ترزا و توما فقط از جانب ترزا روایت می شود ، شاید به این دلیل که نویسنده اهمیت این آشنایی و این عشق را در زندگی ترزا بسیار بیشتر از توما می داند. ترزا به ویژه از کار حقیر و عذاب آورش گلایه می کند که پس از بازگشت از زوریخ و ممنوع الکار شدن توما ، ناگزیر به انجام آن شده است. پیشنهاد سفر به روستا را هم ترزا پیش می کشد و توما که قبول می کند ، این زندگی مشترک وارد مرحله جدیدی می شود که خواهید خواند.
روایت سوم با تاکید بر حضور سابیناست ، نقاش جوانی که پیش از آشنایی توما و ترزا ، معشوقه توما بوده است و روابطش با او تا زمان بازگشت توما از زوریخ ادامه دارد. این ارتباط ، چنان که نوشتم بسیار بر ترزا گران می آید و او را عصبی می کند. سابینا هم در سوئیس با مرد خانواده داری آشنا می شود که از سر و همسر خویش دلزده است و به دنبال آغوش گرمی می گردد برای هم صحبتی و هم نشینی و هم قدمی. منتها رابطه آن دو با سفر سابینا به امریکا نافرجام می ماند…
چنان که نوشتم و دیدید چیز به غایت عجیب یا شگفتی نبود این بار هستی. رمان دلچسبی بود که اگر « دکتر پرویز همایون پور » در ترجمه اش دقت بیشتری می کرد و متن کتاب را روان تر به فارسی برمی گرداند ، قدر مسلم ، دلنشین تر می شد. البته که ترجمه کتاب از لحاظ فنی و نگارشی ، غلط واضحی ندارد اما انتخاب نوع فعل ها و واژه ها و ترکیب جملات ، کمی متن را از آن چه که باید باشد ، ثقیل تر کرده است.
آن چه بر من گران آمد بسیار در این ماجرا ، بی اعتمادی مفرط ترزا بوذ به عشق توما. این که توما زندگی بی دغدغه اش را در زوریخ ترک کرد ، تنها برای آن که با ترزا باشد و دیدیم که برای امرار معاش مجبور شد شیشه خانه ها و مغازه ها را تمیز کند. ترزا اما به این رفتار عاشقانه هم با دیده تردید می نگرد. باز ترزا که پیشنهاد می کند به روستایی دورافتاده نقل مکان کنند ، توما بی درنگ می پذیرد ، هر چند می داند که در آن جا ، شغلی بهتر از چراندن گاوها در انتظارش نیست. این هم باز قلب ترزا را مطمئن نمی کند تا آخرین ساعت های زندگی مشترک که سرانجام ترزا مجاب می شود و قدر شناسانه از توما سپاسگزاری می کند برای تمام روزها و لحظات مشترک.
توما هم هر چند در معنای عرفی ، مرد خانواده یا شوهر سر به راهی محسوب نمی شود اما آن چه که برای رضایت خاطر ترزا انجام می دهد و آن فرصت های شغلی که برای ماندن با او از دست می دهد و آن سختی ها که به مناسبت بازگشت به کشورش متحمل می شود ، همه و همه اگر نشان از عشق سرشار او به ترزا نیست ، پس چه می تواند باشد؟
تا همین لحظه که نشستم و درباره کتاب نوشتم ، مردد بودم که در ارزش گذاری داستان ، چه درجه ای را لحاظ کنم. مردد بودم میان متوسط و خوب و خیلی خوب. شاهکار که مطمئنم نبود ، متوسط هم اگر بگویم ناجوانمردی است. مانده ام میان خوب و خیلی خوب. این را دیگر به عهده شما می گذارم که وقتی خواندید ، داوری کنید درباره اش و بگویید خوب است یا خیلی خوب؟
Postetd by مهیار هادی زاده :: At 21:13 ::
Link ::
ترانه از این بام ، پر و بال کشیده
یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386
مال خیلی وقت پیش است. تصدیق می کنید که در یک عمر بیست ساله ، یک سال و سه ماه ؛ یعنی خیلی وقت پیش و ترانه ای که در اردیبهشت 85 سروده شده است ، در مرداد 86 ، مصداق بارز نوستالژی خواهد بود.
این ترانه ، جزو آخرین کارهای من است و درست تر است اگر بگویم آخرین کار کامل من. این ترانه ، مربوط به دوره ای است که تحت تاثیر دوستان « خانه ترانه » و به ویژه کوروش سمیعی ، بیش تر به فرم فکر می کردم تا محتوا.
این ترانه ، مرا می برد به پنج شنبه های اردیبهشتی تهران ، به ظهرهای داغ یوسف آباد. مرا می برد به پارک شفق ، به فرهنگسرای دانشجو ، به نشست های هفتگی خانه ترانه. مرا می برد به ترانه خوانی یغما گلرویی ، به سخت گیری های افشین یداللهی ، به خطابه پر طمطراق اهورا ایمان. مرا می برد به اردیبهشت 85 و رهایم می کند در روزهای خوب ترانه باران.
دیگه از دست خودم خسته شدم از تو و از اون چشای بی قرار
از تو و زمزمه های بی کسی پشت دیوار سیاه انتظار
حتی از اسم خودم فراری ام از تمام خاطرات خط خطی
از تمام قصه های ناب تو واسه این سر به هوای پاپتی
با من از سپیده ها حرفی نزن که من از تبار تیره شبم
خم شده شونه بی طاقت من زیر این مرثیه های دم به دم
برام از گذشته ها قصه نگو نگو تا دریا شدن فاصله نیست
نگو از ترانه های گمشده واسه ترانه هم حوصله نیست
من می خوام بشکنم و رها بشم رو صلیبی که به شکل ماتمه
من باید مثله بشم تو چشم تو واسه من ، فنا شدن خیلی کمه
Postetd by مهیار هادی زاده :: At 12:7 ::
Link ::
به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن
دوشنبه پانزدهم مرداد 1386
از دستتان عصبانی هستم آقای بهنود ! از این مقاله ای که در روزنامه شرق نوشته اید ، خونم به جوش آمده است. نمی خواهم باور کنم که این مطلب ، تحریر شماست ، نمی خواهم قبول کنم این حرف ها ، حرف شماست.

آقای مسعود بهنود عزیز ! من هنوز فکر می کنم شما آن مقاله کذایی را به طنز و مطایبه نوشته اید ، گیرم که در مطلب به ضرس قاطع تاکید کرده اید بر جدی بودنش. آخر چطور می توانید آقای بهنود ؟ چطور می توانید حال و روز دردناک ما و دوستانمان را این گونه توصیف کنید؟ یعنی این حرف از شماست که گفته اید : « گرچه دانشجویان امروز روز هم به بندند ، اما این کجا و هجده تیر کجا » ؟ از قضا امروز در وبلاگستان ، روز همدردی با دانشجویان در بند بود. آقای بهنود ! شما که درد و بند کشیده اید چرا ؟ شما که از شکنجه شدن عبدالله مومنی باخبرید ، دیگر چرا؟ حتما باید شبانه به خوابگاه دانشجویان بریزند و اتاق هایشان را بر سرشان ویران کنند تا اوضاع به زعم شما سیاه و اسفناک شود؟
آقای مسعود بهنود عزیز ! یعنی شمایید که این حرف را می زنید ؟ یعنی این شمایید که می گویید : « گیرم که الان دکتر معین انتخاب شده بود…گیرم چند روشنفکر یا حتی روشنفکر نما و عده ای از نسوان احساس بهتری از زندگی پیدا می کردند »؟ یعنی تمام دغدغه روشنفکران و جنبش زنان ، کمی و فقط کمی احساس بهتر در زندگی است ؟ دست بردارید جناب بهنود !
آقای مسعود بهنود عزیز ! شما چرا ؟ شما که پیر و مراد و معلم ما بودید چرا ؟ مگر نمی دانید که ما نوشتن را از شما یاد گرفتیم ؟ مگر نمی دانید که ما اگر از تاریخ معاصر چیزی سرمان می شود از صدقه سری شماست؟ مگر نمی دانید که ما کتاب هایتان را در این سال ها بلعیده ایم و با نوشته هایتان عشقبازی کرده ایم ؟ مگر نمی دانید که ما جمله به جمله نوشته های شما را از حفظیم و تک تک کلماتی که بر زبان رانده اید در حافظه مان جا خوش کرده است؟
آقای بهنود ! من 15 سال بیشتر نداشتم که کتاب « ما می مانیم » را خواندم. سال 81 بود آقای بهنود ! شما در مقاله ای به همین نام که زمان تحریرش به دهه 60 برمی گشت ، نوشته بودید : « ما می مانیم. این سرنوشت ماست ، می مانیم و آنچنان که در همان روز اول هم نوشته ام می مانیم و خاکت را ای وطن به منت جارو می کنیم ، عهد کرده بودیم و هنوز بر سر پیمانیم. نگفته بودیم که اگر او ضاع بر وفق مراد بود می مانیم ، ننوشته بودیم که اگر همه با ما مهربان بودند و همه آن بودند که ما می خواهیم ، می مانیم. قرار ماندنمان بی قید و شرط بود و هست. به دعوت کسی نیامده ایم تا به عتابش برویم. ما خود نمی رویم دوان در قفای دوست ، آن می برد که ما به کمند وی اندریم ». آن روز که این نوشته را خواندم شما در روزنامه بنیان قلم می زدید و با بی بی سی مصاحبه می کردید به عنوان مفسر سیاسی. مجری وقتی می خواست شما را معرفی کند ، این طور می گفت : « مسعود بهنود ، روزنامه نگار ساکن ایران ». یادتان هست ؟ یکی دو ماه بعد اما پدرام فرزاد پس از یک مصاحبه تلفنی ، شما را این طور معرفی کرد : « مسعود بهنود ، روزنامه نگار ایرانی ، مقیم لندن ». امروز شاید این تک جمله که رادیو بی بی سی برای معرفی شما به کار می برد ، دیگر اثر یا تاثیری نداشته باشد اما آن شب ، عجیب مرا به هم ریخت استاد ! شما قرارتان بر ماندن بود و رفتید.
وبلاگتان که راه افتاد ( همان بهنود دیگر را میگویم استاد ! همان وبلاگی که برای کامنت گذاشتن نیازبه ثبت نام و وارد کردن پسورد نداشت ) سه چهار باری برایتان یادداشت گذاشتم که مگر نگفته بودید : « ما می مانیم »؟ مگر نگفته بودید : « سرد است جایی که وطن نیست »؟ پس چرا خانه کرده اید در لندن سرد و بی خورشید ؟ شما ولی جوابی ندادید آقای بهنود ! چرایش را نمی دانم.
آقای بهنود ! مگر همین شما نبودید که در موسم انتخابات ریاست جمهوری نهم در میزگرد صدای امریکا حاضر شدید و در پاسخ تحریمیون گفتید : « تا کی مردم ایران باید منتظر شما باشند ؟ آقای بنی صدر و آقای رجوی بیست سال است که می گویند می آییم و آزادتان می کنیم. مگر عمر آدمی چند سال است که بخواهد بیست سال به انتظار شما بنشیند؟ » پس چطور است که این قدر راحت ، عملکرد دولت احمدی نژاد را توجیه می کنید؟ مگر آدمی چقدر عمر می کند جناب بهنود که چهار سالش و زبان لال هشت سالش صرف آزمون و خطای احمدی نژاد شود؟
آقای بهنود ! بر شما حرجی نیست اگر درباره اوضاع ایران ، طوری صحبت می کنید که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است و هیچ خبری نیست. ببخشید که این همه بی رحمانه می نویسم استاد ولی از کسی که پنج سال است در لندن کنج عافیت برگزیده است ، انتظار بیش تری هم نباید داشت. شما که از سال 81 در این مملکت نبوده اید تا بفهمید من چه می گویم. شما ترس و وحشتی را که در شب سوم تیر بر جان ما افتاده بودید ، نمی توانید درک کنید آقای بهنود ! شما طعم تهمت و تحقیری را که این روزها بر ما باریدن گرفته است ، نچشیده اید آقای بهنود ! شما این سال ها ، وقت نوشتن مطلب در یک نشریه دانشجویی با تیراژ 300 نسخه ، دست و دلتان نلرزیده است که این را بنویسم یا ننویسم ، این را بگویم یا نگویم ، این تیتر را کار کنم یا کار نکنم. شما خودسانسوری این سال ها را فقط شنیده اید ، با گوشت و پوست و خونتان که لمس نکرده اید آقای بهنود ! ما ولی لمس کرده ایم و می فهمیم.
آقای بهنود ! مشکل ما این است که نمی توانیم مثل شما نقش بازی کنیم. شرمنده آقای بهنود ولی ما بلد نیستیم در سایت روز ، نفرین نامه علیه انقلاب بنویسیم و در روزنامه اعتماد ملی ، از هر سه کلمه که می نویسیم دو کلمه اش از امام و رهبری باشد. ما بلد نیستیم طوری بنویسیم که مقالاتمان هم در ارگان حزب اعتماد ملی منتشر شود ، هم در ارگان حزب کارگزاران ، هم در روزنامه شرق و هم در سایت روز. نگویید حرف حق همه جا خریدار دارد که کلاهمان بدجوری توی هم می رود آقای بهنود !
آقای بهنود ! با تمام احترامی که برای شخصیت و قلمتان قائلم اما عاجزانه در خواست می کم که تا وقتی در آن طرف آب ها و آن سوی دنیا خانه دارید ، درباره ایران ننویسید ، درباره اوضاع ایران تحلیل و تفسیر نکنید. برای فعالان سیاسی داخل ایران ، بخش نامه صادر نکنید. این کارها را بگذارید برای عباس عبدی و احمد زید آبادی و عماد الدین باقی. این کارها را بگذارید برای روزنامه نگاران و نویسندگانی که هر چند داغ زندان و محکومیت و ممنوعیت از طف این حکومت بر جانشان است اما هنوز این جا هستند و در ایران می نویسند.
آقای بهنود ! اکبر گنجی وقتی که در زندان اوین بود و مانیفست جمهوری خواهی اش را می نوشت ، عقیده اش را قبول نداشتیم اما محترمش می داشتیم و به دیده تحسین نگاهش می کردیم. گنجی امروز ، اما در کسی توجه و اعتنا بر نمی انگیزد دیگر. گنجی تا وقتی محترم بود که پای نوشته هایش را امضا می کرد و می نوشت : « اکبر گنجی ، زندان اوین ». امضای « اکبر گنجی ، کالیفرنیا » خریداری ندارد امروز. همان طور که « مسعود بهنود ، روزنامه نگار مقیم لندن » ، همان طور که « نیک آهنگ کوثر از تورنتوی کانادا ».
نه آقای مسعود بهنود ! نه ! من به عنوان کسی که تمام بیست سال عمرش را در این خاک گذرانده است و هم بهار اصلاحات را دیده است در کنار مردمان ، هم زمستانش را ، هم سال های سیاه دولت نهم را دیده است و هم روزهای شیرین دولت خاتمی را ، از این که دردور اول انتخابات ریاست جمهوری سال 84 به مصطفی معین ودردور دوم به هاشمی رفسنجانی رای دادم ، پشیمان نیستم. دو سال دیگر هم اگر باشم به احمدی نژاد رای نخواهم داد آقای بهنود !
Postetd by مهیار هادی زاده :: At 1:37 ::
Link ::
باز هم همان حکایت همیشگی
جمعه بیست و نهم تیر 1386
بار اول نیست ، بار آخر هم نخواهد بود. این اعترافات و این مصاحبه های نمایشی ، قدمتی دارد به اندازه عمر حکومت جمهوری اسلامی. این خط از اوایل دهه 60 و با اعترافات تلویزیونی آیت الله شریعتمداری آغاز شد ، در سال 66 گریبان مهدی و هادی هاشمی را گرفت تا آن که نوبت به عزت الله سحابی برسد در دوران وزارت علی فلاحیان. این حکایت ، در سال های پس از دوم خرداد با شدت بیش تری دنبال شد. نخستینش ، مصاحبه اعتراف گونه علی افشاری ( دبیر وقت شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت ) بود و پس از او در مرداد 81 ، نصیب سیامک پورزند ( روزنامه نگار سالخورده و همسر مهرانگیز کار ) شد. یک سالی بعد هم اعترافات چهار وبلاگ نویس ( امید معماریان ، شهرام رفیع زاده ، پیام فضلی نژاد و جواد غلام تمیمی ) از تلویزیون دولتی ایران پخش شد.
برنامه « به اسم دموکراسی » بر خلاف گفته کسانی که آن را به کلی بی سابقه دانسته اند ، پدیده تازه ای محسوب نمی شود و اتفاقا ادامه همان روندی است که حاکمیت در سال های اخیر و در برخورد با منتقدان در پیش گرفته است. با این همه ، برنامه مذکور ، سه چهار تایی تفاوت اساسی دارد با برنامه های مشابه. یکی این که پیش از پخش ، زمان آن اعلام شده بود ؛ در حالی که مثلا مصاحبه علی افشاری به طور کاملا ناگهانی و پس از اخبار ساعت 21 پخش شد و بسیاری به همین جهت موفق به دیدن آن نشدند. دوم این که در این برنامه ، کسی به عنوان خبرنگار ، پرسشگر یا احیانا بازجو حضور نداشت ؛ کاملا بر خلاف مصاحبه سیامک پورزند که خبرنگار تلویزیون حتی تلاش می کرد نکات جاافتاده و فراموش شده را به خاطر پورزند بیاورد. نکته سوم به نظرم ، طول برنامه بود. با توجه به این که برنامه در دو قسمت تهیه شده بود و علاوه بر آن قرار بود سه نفر اظهارات خود را بیان کنند ، همگان را این گمان می رفت که رامین جهانبگلو ، هاله اسفندیاری و کیان تاجبخش به طور مفصل و با جزئیات کامل درباره اتهامات خود صحبت خواهند کرد ؛ چنان که مثلا اعترافات سیامک پورزند ، برنامه ای تقریبا دو ساعته بود و علی افشاری هم چیزی حدود یک ساعت در ارتباط با فعالیت های براندازانه دفتر تحکیم وحدت سخن گفت. اما مجموع گفته ها در این برنامه به نیم ساعت هم نکشید ؛ لذا کارگردان برنامه در میان صحبت های کوتاه ، تصاویری از اوکراین و گرجستان و قرقیزستان را به نمایش می گذاشت ، تا تایم زمانی مورد نظر پر شود لابد. به همین خاطر بود شاید که پیش از پخش برنامه ، در پر بیننده ترین ساعات تلویزیون ، تبلیغات گسترده ای برای آن صورت گرفت و اتفاقا تمرکز صدا و سیما ، بیش از آن که بر روی برنامه اصلی قرار گرفته باشد ، بر اعلامات قبلی منعکس شده بود ، کما این که واکنش مقامات موسسه ویلسون و سوروس یا همسر هاله اسفندیاری نیز، دستاویزی شد تا صدا و سیما با مانور بر روی آن ، بر جذابیت و اهمیت برنامه ، پیش از نمایش آن بیفزاید.
قسمت اول برنامه را به طور کامل دیدم ، هر چند که تحمل آن حقیقتا سخت بود. حجم اطلاعات بسیار زیاد بود و در عین حال مطالب گفته شده ، به شدت گنگ. آن چه در قسمت اول ، بیش از همه مرا آزار داد ، از این شاخه به آن شاخه پریدن های مدام بود ؛ یعنی این که هاله اسفندیاری درباره فعالیت هایش توضیح مختصری می داد ، بعد دوربین سراغ دانشجویان اوکراینی می رفت ، سپس سخنان کیان تاجبخش را در چند دقیقه می شنیدیم ، نوبت به ناراضیان قرقیزستان می رسید و بعد جهانبگلو حرف می زد ، باز نوبت به اسفندیاری می رسید و قس علی هذا. برای همین است که از یک برنامه تقریبا یک ساعته ، به قدر یک دقیقه هم مطلبی دستگیرم نشد. قسمت دوم را هم کمابیش دیدم اما نتوانستم تا پایان برنامه ، پای تلویزیون بنشینم. امروز که با چند نفری از دوستان درباره برنامه صحبت کردم ، متوجه شدم که آن ها هم برنامه را گذرا دیده اند و چیز خاصی دستگیرشان نشده است. دوستی می گفت : « این واژگان که مدام در برنامه به کار می رفت ، همه ازدایره لغات مشترک ما بود. دموکراسی و جامعه مدنی و نهادهای غیر دولتی و انقلاب مخملی از آن واژه هایی است که ورد زبان ماست و اندک آشنایی هم اگر کسی با آن ها داشته باشد ، ماییم ». می گفت : « ما از این برنامه و از این همه حرف ، چیزی درنیافتیم ، چه رسد به توده مردم ، چه رسد به عوام دلزده از سیاست».
درباره میزان اثر گذاری این برنامه ، به نظرم اغلب دوستان دچار توهم هستند. این که ما اطمینان داریم این اعترافات ساختگی است و قطعا تحت فشار گرفته شده است ، اصلا دلیل خوبی نیست برای که دیگران غیر هم فکر ما هم چنین تصوری دارند. خود برنامه و صرف گفته های متهمین موجد اثر خاصی نیست ، این را قبول دارم اما تاثیرعمده برنامه به علت تبلیغات قبلی است ؛ مثلا همین امروز شنیدم از کسی که هر چند برنامه را ندیده بود اما می گفت : « این سه نفر جاسوس بوده اند » و من که از دلیل این حرف پرسیدم ، به همان تبلیغات اشاره کرد و فرازهایی از سخنان هاله اسفندیاری در همان تبلیغات.
نکته مهم تر این که مخاطب برنامه « به اسم دموکراسی » من و شمای وبلاگ نویس یا وبلاگ خوان نیستیم. این برنامه برای من و شمایی که از پیش ، آن را یک نمایش مضحک می دانیم ساخته نشده است. این برنامه قرار است روی همان گروهی اثر بگذارد که پیشاپیش منتقدان دولت را جاسوس و برانداز و مزدور دشمن می دانند. این برنامه برای حامیان دولت و نیروهای نظامی و امنیتی حاکمیت تهیه شده بود تا شاهدی باشد برای مطالبی که هر روز از طریق جزوات و بولتن های اطلاعاتی به این افراد خورانده می شود. ما مخاطب این برنامه نبودیم.
حرف آخرم نه درباره برنامه است و نه درباره متهمان. درباره انقلاب مخملی است یا به اصطلاح انقلاب نرم. استناد می کنم به یکی از مقالات حسین درخشان که یکی دو سال قبل در سایت روز نوشته بود. کاری به این ندارم که درخشان ، امروز چقدر با حرف هایش در آن مقاله موافق است که هر کسی حق دارد در تفکرش و در رفتار و مشی سیاسی اش تغییر ایجاد کند. به هر حال حرفی زده بود آن جا که ذکرش می کنم و البته تکمیل. حسین درخشان نوشته بود که : « انقلاب مخملی در واقع همان اصلاحات است » ؛ همان اصلاحاتی که ما این همه دنبالش هستیم و دغدغه مان شده است در این سال ها. حرف درستی زده است به نظرم ، چرا که انقلاب مخملی یک را ه است نه یک هدف. انقلاب مخملی ، طریقی است مسالمت آمیز برای انجام اصلاحات بنیادین در نظام حکومتی ، شیوه ای است با کم ترین هزینه و با کم ترین صدمات جانی و مالی برای ایجاد تغییرات سیاسی. منتها این تعریفات و این اوصافی که برای انقلاب مخملی ذکر کردم ، همگی مربوط به یک حکومت دموکرات است نه یک دیکتاتوری یا یک حکوت ایدئولوژیک. انقلاب مخملی در اوکراین به دنبال بروز تخلف در انتخابات ریاست جمهوری صورت گرفت ؛ یعنی این که طرفداران غرب به رهبری ویکتور یوشنکو به خیابان ها ریختند و خواهان ابطال انتخابات شدند. در رای گیری مجدد ، یوشنکو به پیروزی رسید. آن چه در اوکراین ، انقلاب نارنجی نام گرفت ، همین فشار نهادهای مدنی برای تجدید انتخابات بود. جالب این که یک سال بعد ، طرفداران روسیه به رهبری یاناکویچ در انتخابات پارلمانی پیروز شدند و اکثریت مجلس نمایندگان را به دست آوردند. در گرجستان تحتِ حکومت ادوارد شوارد نادزه و قرقیزستان تحتِ سلطه عسکر آقایف اما اعتراضات مردمی در مورد تقلب در انتخابات منجر به سرنگونی حکومت و فرار دیکتاتورها شد.
جمله حسین درخشان را تبصره می زنم : انقلاب مخملی ، در واقع همان اصلاحات است منتها در حکومت های دموکراتیک ، نه در حکومت های ایدئولوژیک. به همین جهت است که جمهوری اسلامی تا این حد ، نگران وقوع یک انقلاب مخملی در ایران است. به نظر شما نباید به حاکمان اسلامی حق داد؟
Postetd by مهیار هادی زاده :: At 20:49 ::
Link ::
گنگ خواب دیده
دوشنبه هجدهم تیر 1386
خیلی تکراری شده این حرف ها. این قدر که دیگر همه مان حفظ شده ایم. آن قدر که دیگر نوشتنش شاید اثری نداشته باشد و توجهی را جلب نکند. خیلی نوشته اند در این سال ها که مسعود کیمیایی از جامعه اش و مردم روزگارش دور افتاده است و آن دنیایی را که در فیلم هایش می سازد و آن آدم هایی را که در فیلمنامه هایش می نویسد ، خیلی وقت است که در هیچ کجا نمی توان سراغ گرفت. این حرف ها را منتقدان از آغاز دهه 70 وتا همین امروز که تیر ماه سال 1386 باشد و فیلم رئیس روی پرده سینماهاست بسیار گفته اند ، منتها یک فرق اساسی وجود دارد که به نظرم فیلم رئیس و به ویژه جایگاه کیمیایی را در مقایسه با آن چه در این 10 ، 15 سال اخیر وجود داشته است ، متفاوت می کند. این که منتقدی مثل جواد طوسی که همیشه در برابر مخالفان مسعود کیمیایی در سال های اخیر قد علم می کرد و یک تنه از دنیای مالیخویایی ساخته های استاد دفاع می کرد ، در روزنامه شرق انتقاد کند از فیلم رئیس و از کیمیایی بخواهد که سری به محلات جنوب شهر تهران بزند و با آدم های محروم واقعی آشنا شود ، نشان می دهد که کیمیایی و دنیای ذهنی اش بدجور در این زمانه تک افتاده اند
.
فیلم رئیس اتفاقا خیلی امیدها را پیش از نمایش برانگیخته بود و خیلی از طرفداران استاد ، فیلم را در شکل روایت و در سبک و سیاق اجرا ، ادامه منطقی فیلم حکم می دانستند و این را به خصوص در مصاحبه کیمیایی با روزنامه های شرق و هم میهن می بینید که در تیترهایشان ، به شکلی فیلم رئیس را با حکم ارتباط داده بودند. تیتر شرق مثلا این بود : « حکم رئیس صادر شد ».
فیلم حکم را متاسفانه هنوز ندیده ام اما دوستانی که دیده اند ، تاکید می کنند بر این که شکل داستانی فیلم ، به سبک خطی و کلاسیک همیشگی نیست و شاید همین نوآوری و مهم تر از آن ، بازی خوب پولاد کیمیایی در حکم بود که توقعات را از فیلم رئیس تا حد زیادی بالا برد. گذشته از این ، گروه بازیگران فیلم رئیس به شدت جذاب بود و حتی جذاب تر از حکم. من هم اتفاقا با این پیش فرض ها بسیار علاقه مند به دیدن فیلم بودم ، به خصوص وقتی عکس های فیلم در سایت سینمای ما منتشر شد و لعیا زنگنه را با آن گریم سنگین و آن سرنگ در دست دیدم ، بسیار کنجکاو شدم که این بار ، کیمیایی قرار است چطور ذوق زده مان کند. این را هم البته بگویم که از شکل و ظاهر پولاد و البته لوکیشن های فیلم در همان عکس ها مشخص بود که باز فضای فیلم از جنس همان فضاهای عجیب و غریب همیشگی است و آدم های فیلم از جنس قهرمان های همیشگی سینمای کیمیایی هستند.
فیلم با وجود عطش مشتاقان ، تنها یک بار در جشنواره بیست و پنجم نمایش داده شد که آن هم به دلیل کیفیت پایین صدا ، طبق خواسته خود کیمیایی ، از داوری کنار گذاشته شد. فیلم را یکی از دوستانم که از طرفداران متعصب کیمیایی است ، همان شب دیده بود و بعد برای ما از مونولوگ طولانی داریوش ارجمند در نقش رئیس ، بسیار تعریف کرد و همین طور از بازی پولاد کیمیایی و به ویژه خسرو شکیبایی. طبیعتا ما هم مشتاق شدیم برای دیدن فیلم. گذشته از این ، چون فیلم کم تر دیده شد و بسیاری از منتقدان ، موفق به تماشای فیلم نشدند ، در هیچ کدام از نشریات سینمایی ، مطلبی له یا علیه فیلم به چاپ نرسید و این باز بر اشتیاق سینما دوستان افزود.
من ، فیلم را در روز دوم اکرانش دیدم. عصر پنج شنبه بود و سینما ایران را انتخاب کردم. اطمینان داشتم که از فیلم ، خوشم می آید و اصلا با این انگیزه وارد سالن سینما شدم که خود را رها کنم در حین تماشای فیلم وبا فیلم جلو بروم. تمام تلاشم را کردم که هیچ حالت تدافعی نسبت به فیلم و کارگردان نداشته باشم. به سرم زده بود که هر طور شده از فیلم خوشم بیاید یا لا اقل از چند تا سکانس اصلی فیلم. سالن شماره 2 سینما ایران کاملا پر شد . تماشاگران فیلم هم اغلب دختران و پسران جوان بودند و کم تر دیدم که کسی همراه با خانواده اش به دیدن فیلم امده باشد.
تیتراژ فیلم را جواد طوسی ساخته بود به همراه کس دیگری که متاسفانه نامش را به خاطر ندارم. مثل همیشه تاکید شده بود بر این که « فیلم مسعود کیمیایی » است. الحق تیتراژ خوبی بود. فیلم با یک نمای باز و در یک زباله دانی شروع شد. دو نفر زباله دانی را متر می کردند و بر سر قیمت زمین با هم چانه می زدند ، ناگهان سیامک که نقشش را پولاد کیمیایی بازی می کرد با تن زخمی و مجروح از زیر خروارها زباله بیرون امد و شروع به تیراندازی کرد. با سکانس اول فیلم نتوانستم خوب ارتباط برقرار کنم . بازی ها خوب نبود و جملات قصار ، درست دردهان بازیگران ننشسته بود. بعد سیامک به سمت راننده کامیونی رفت و او را تهدید کرد که به درمانگاهی ببردش. پیرمرد در برابر مبلغی پول قبول کرد و او را به درمانگاه رساند. نقش دکتر ماجرا را خسرو شکیبایی بازی می کرد و شیرین هم بازی می کرد . معتاد بود و جوری سیامک را عمل کرد که به خیلی ها در سینما ،حالت تهوع دست داد. یکی دو تا دیالوگ خوب هم گفت که به نظرم ، بهترینش همین بود که : « می کشمت ، می کشمت قدیمی نیست ». مهناز افشار اما در نقش معشوقه سیامک ، مصنوعی بازی می کرد. مهناز افشاری که پیش از این ،با آتش بس و سالاد فصل ، امید های بسیاری را ایجاد کرده بود ، این جا سرد بود و در فیلم جا نمی افتاد ، نه در لحظات عاشقانه اش با سیامک و نه در وقت ضجه زدن در کلینیک یا در مهمانی رئیس. شکل گریم و سبک بازی افشار در لحظاتی ، بسیار گوگوش را به خاطر می آورد و یادمان می آوذد که مهناز افشار هنوز نتوانسته است خود را از یک بدل موفق گوگوش به یک بازیگر مستقل تبدیل کند.
هم زمان، فیلم ، فرامرز قریبیان را در نقش رضا نشان داد که از خارج آمده بود و دوست هم نامش که امین تارخ نقش او را بازی می کرد ، در تعقیبش بود و بعد فهمیدیم که رضا یعنی فرامرز قریبیان سال ها پیش متهم به قتل شده و از کشور گریخته است.رضا سراغ عشق قدیمی اش فرشته رفت که نقشش را لعیا زنگنه ایفا می کرد. فرشته ، آن طور که خود می گفت زنی خراب و خسته بود و جز این ، هیچ. لعیا زنگنه کار خاصی انجام نداد و جز آن گریم سنگین و کمی هم عدم تعادل در حرکات ، نشان دیگری از یک زن معتاد تزریقی نداشت. فرامرز قریبیان اما مثل همیشه سرد بود و تخت. بی روح بازی می کرد و بی روح حرف می زد. برای همین است که مثلا وقتی فرشته را می دید ، هیچ شوری در نگاهش نبود و وقتی فرشته تزریق می کرد ، هیچ غمی را در چهره اش نمی دیدیم .شاید برای همین است که وقتی فرشته آن دیالوگ درخشان راگفت که : «شما چرا وقتی با زنت راه می ری ، دو قدم جلوتر راه می افتی ولی با عشقت که راه می ری ، شونه به شونه اش قدم بر می داری؟ » ،رضا فقط لبخند زد و هیچ حسی در صورتش نبود. کاراکتر فرشته به نظرم هدررفته ترین کاراکتر فیلم است. وضعیتی که فرشته گرفتار آن است و اعتیادی که فرشته با آن دست و پنجه نرم می کند،از آن فرصت هایی است که هر بازیگری ، جز یک بار در طول عمر بازیگری اش به دست نخواهد آورد. لعیا زنگنه اما جز آن گریم سنگین ، چیزی برنقش نمی افزاید و بدتر از همه این که کارگردان هم به فرشته ، آن چنان که جا داشت و می توانست ، نمی پردازد.
دو سکانس بسیار خوب فیلم،به نظرم یکی ملاقات سیامک با عاشق سابق طلاست و آن خنده های خاص پولاد کیمیایی وقتی در جواب پسرک که گفته بود : « فکر نمی کردم بیای » ، پاسخ می دهد : « فکر نمی کردم بمونی » یا آن جا که از سرمیز بلند می شود ، پوز خندی می زند و با نفرت می گوید : « تو نشئگی رو با ماشین بابات رفتی ، من خماری رو پیاده اومدم ». سکانس ملاقات رضا و وحید در زندان هم به نطرم اجرای خوب و درستی دارد ، به ویژه بازیگر نقش وحید و شکلی که کیمیایی برای بیان خاطرات از زبان او انتخاب کرده است ، بسیار به دل می نشیند. امین تارخ اما نه بازی قابل توجهی ارائه می کند و نه کاراکتر رضا که او اجرای ان را بر عهده دارد از تأثیر چندانی در فیلم برخورداراست..
داریوش ارجمند ، خوب است ، در عین حال که تکراری است وخاطره امیر علی در اعتراض را زنده می کند،هر چند که تا پایان فیلم گنگ می ماند و جسارتاً مضحک .این که می گویم مضحک ؛ نه به خاطر کاراکتر رئیس است ، نه به خاطر دیالوگ ها ، نه حتی به خاطر اجرای داریوش ارجمند. علت به شکل تدوین فیلم برمی گردد که وسط دیالوگ های رئیس،رقص و قر کمر نشان داده می شود و تماشاگری که از دیدن آن پارتی چندش آور بی اختیار زیر خنده زنده است ، حرف های رئیس را هم به شوخی برگزار می کند و تازه وقتی که از خنده فارغ می شود و می آید تا چند صباحی به رئیس توجه کند ، رئیس مسلسلش را بر می دارد و آماده ی نبرد با پلیس می شود ، ناگهان اما نما قطع می شود به جنازه ی رئیس که زیر میز افتاده است. فیلم ، تمام می شود ولی تماشاگر باور نمی کند،همان طور که من و هیچ کدام از تماشاگران سینما ایران باورمان نمی شد.
یکی دو تا ضعف دیگرهم فیلم دارد که گفتنش خالی از فایده نیست : یکی استفاده از صدای رضا یزدانی است و ترانه ای که او با ترجیع «حرف هفت تیرپرو باور کن»می خواند. مسعود کیمیایی در قسمت های نامناسبی از صدای یزدانی استفاده کرده است و اجرای رضا یزدانی وقتی به دل من که بسیار صدا و سبک کارش را دوست می دارم نمی نشیند ، توقعی نیست از تماشاگر کم تر آشنا که با دیدن او و شنیدن صدایش بزند زیر خنده،همان طور که تماشاگران سینما ایران . نقص دیگر هم به نظرم حوادثی است که بدون هیچ ربط منطقی و بدون هیچ تأثیری در طول فیلم اتفاق می افتد؛نگاه کنید مثلاً به تصادف رضا یا هجوم گسترده ی پلیس به آن شهرک فروش ماشین های قدیمی.
گذشته از تمام این ها که اشاره کرم،فیلم رئیس واجد همان صفاتی است که منتقدان کیمیایی به ساخته های اخیر او نسبت می دهند،همان صفاتی که در اول نوشته هم به آن ها اشاره کردم.نه فضا هایی که فیلم در آن می گذرد رئال است نه آدم های فیلم ، باور پذیر از کار در آمده اند. دنیای فیلم ، درست مثل آن دنیای ذهنی پریشان و مالیخولیایی است که کیمیایی با فیلم تجارت آغاز کرد و آن را در فیلم های سلطان ، ضیافت ، فریاد ، مرسدس ، اعتراض و سربازهای جمعه پی گرفت. آدم های کیمیایی خیلی وقت است که دیگر نمی توانند در مخاطب ، حس همذات پنداری را برانگیزند ؛ چون تماشاگر نمی تواند درد و دغدغه شان را درک کند .برای همین است که بازیگران فیلم های کیمیایی خیلی که تلاش کنند تبدیل به یک تیپ موفق خواهند شد نه یک آدم آشنا و قابل درک .
یکی از دوستان که فیلم را بعد از من دیده بود ، اتفاقا از فیلم خوشش آمده بود و می گفت که عیب از مخاطب سینمای کیمیایی است که نمی تواند با فیلم های او ارتباط برقرار کند و گرنه کیمیایی همیشه همین بوده است و فرقی نکرده است.من اما با حرفش موافق نیستم. استدلالم را به او گفتم و این جا هم می نویسم. مخاطب دهه پنجاه ، فیلم های کیمیایی ، تقوایی ، بیضایی و مهرجویی را می دید و می پسندید و می فهمید. تماشاگر دهه هشتاد ، باز فیلم های تقوایی و بیضایی و مهرجویی را می بیند و می فهمد ، فیلم های کیمیایی را اما نه. به نظرم مشکل از کیمیایی است که نتوانست پس از انقلاب و به ویژه پس از جنگ ، خود را با جامعه جدید و فرهنگ و زبان جدید مردم ، وفق دهد. مشکل از کیمیایی است که تغییرات روزگار را نخواست یا نتوانست ببیند ، مشکل از اوست که آدم هایش در یک برهه تاریخی ماندند و نتوانستند به دوره بعد کوچ کنند.
کیمیایی به قول دوستم ، حرف بسیار دارد در گلو و درد بسیار دارد در دل. منتها وقتی حرف می زند یا درد دل می کند ، کسی حرف و دردش را نمی فهمد و درک نمی کند. کیمیایی هم تلاش نمی کند که به زبان مشترکی برسد با دیگران. برای همین است که این قدر در بیان حرف هایش به زبان سینما الکن و گنگ به نظر می رسد.
نمی دانم اولین بار کی و کجا این شعر را خواندم ، اما وقتی نشستم و درباره کیمیایی این روزها فکر کردم ، به نظرم رسید که بهتر از این نمی شد حال و روز استاد را تعریف کرد. خوب که فکر کردم ، دیدم این یک بیت ، زبان حال مسعود کیمیایی است انگار در این روزها. شعر را بخوانید و بگویی که آیا با من موافقید یا نه؟
من گنگ خواب دیده و عالم ، تمام کر من ، عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش
Postetd by مهیار هادی زاده :: At 21:27 ::
Link ::
یک عاشقانه آرام
شنبه شانزدهم تیر 1386
خیلی
خیلی اتفاقی بود. بدون هیچ تصمیم قبلی ، بدون هیچ انگیزه و قصدی سراغ فیلم رفتم. اولین روزهای تیر ماه 1385 بود ، امتحانات ترم تمام شده بود و بی کار بودیم و پی سرگرمی می گشتیم. با دوستی قرار گذاشتم که برای گذران اوقات شاید ، به سینما برویم. طرف اما بدقولی کرد و بعد از آن که ساعت ها در دسترس نبود و یا دستگاه تلفنش خاموش بود ، بهانه آورد که هزار کار بر سرش ریخته است و نمی تواند بیاید. دمدمه های غروب بود که این را گفت. من ولی به سرم زده بود که حتما فیلمی ببینم.
وقتی که تلفنی با هم صحبت می کردیم ، حوالی پل حافظ بودم و به سمت میدان انقلاب می رفتم. از جلوی سینما سپیده که رد شدم ، روی پرده سالن شماره 2 ، « باغ های کندلوس » بود. از فیلم ، همین قدر می دانستم که کارگردانش ایرج کریمی است و پیش از این ، « از کنار هم می گذریم » را ساخته است و سال گذشته هم با « چند تار مو » در جشنواره فیلم فجر شرکت کرده است. دو سه تایی نقد خوانده بودم درباره آثارش و ترجیع بند همه شان این بود که سینمای ایرج کریمی ، سینمای روشنفکرانه است و توانایی برقراری ارتباط با مخاطب عام را ندارد. این را هم می دانستم که بازیگران اصلی فیلم ، محمد رضا فروتن و خزر معصومی هستند. دوستم اتفاقا در آن گفتگوی تلفنی تاکید داشت که بهناز جعفری هم در فیلم بازی می کند ، من ولی مصر بودم که اشتباه می کند ( و البته اشتباه می کردم ).
سانس بعدی فیلم ،8 شب بود و من که بلیط خریدم ، نیم ساعتی گمانم در بوفه سینما نشستم تا فیلم شروع شد. سالن شماره 2 سینما سپیده را اگر دیده باشید ، می دانید که ظرفیت صندلی هایش به 100 تا هم نمی رسد. مجموعا سالن کوچک و جمع و جوری است و انگ اکران فیلم های خاص. آن شب هم تماشاگران فیلم ، به زور به 50 تا می رسیدند. فیلم با صحنه تصادف شروع شد و بعد قطع شد به نمایی از سه مرد میانسال که در قبرستانی توقف کرده بودند. روایت فیلم متقاطع بود ، چیزی شبیه 21 گرم مثلا. پازل ها را که کنار هم می چیدی ، دلستان فیلم دستت می آمد که آبان و کاوه سال ها پیش بر اثر تصادفی با هم آشنا شده اند و ازدواج کرده اند. آبان به بیماری سرطان مبتلا می شود ، کاوه به دلایل نامعلومی ( احتمالا خودکشی ) می میرد و بعد هم ، آبان. سه دوست قدیمی ، امروز راهی کندلوس شده اند تا قبر کاوه و آبان را بیابند و در طول این سفر ، آرمان های بر باد رفته و آرزوهای تحقق نیافته و امیدواری های کودکانه خود را مرور می کنند و افسوس می خورند زندگی عاشقانه کاوه و آبان را.
فیلم از دو قسمت کاملا متفاوت تشکیل شده است : بخشی مربوط به گذشته که زندگی مشترک کوتاه آبان و کاوه را روایت می کند و سرشار است از لحظات ناب عاشقانه و دیگری بخش امروزین ماجرا که به گفتگوهای انتقادی و بیشتر حسرت خورانه علی ، سعید و بیژن می پردازد.
فیلم ، عمده جذابیتش را مدیون سه بازیگر تقریبا اصلی فیلم است. خزر معصومی در نقش آبان ، با چهره درد کشیده و غمگینش ، حس همدلی را در مخاطب برمی انگیزد و لحظات عاشقانه فیلم را باور پذیر از کار در آورده است ؛ نگاه کنید مثلا به سکانس بی نظیر نماز خواندن آبان. مسعود کرامتی هم با تسلطی مثال زدنی از عهده نقش علی و اجرای دیالوگ هایی بر آمده است که به شدت مستعد شعاری شدن هستند و از همه مهم تر فریبا کامران که انگار ژولیت بینوش فیلم های ایرج کریمی است. بازی گرم و سرخوشانه کامران در نقش آذر ( که انگار آینده رویایی آبان است ) ، بسیار به دل می نشیند و بسیار دیدنی است. فیلم اما از جانب محمد رضا فروتن ضربه خورده است. فروتن نمی تواند زوج مناسبی باشد برای خزر معصومی و جز در سکانس پایانی فیلم که با حالتی کودکانه از داشته های مشترکش با آبان سخن می گوید هیچ وقت در فیلم جا نمی افتد. کاش ایرج کریمی برای نقش کاوه از بازیگری استفاده می کرد که هم تازه کار باشد و هم چهره ای جذاب و سمپاتیک داشته باشد. بهتر بود دو بازیگر کم تر دیده شده نقش عشاق فیلم را بر عهده می گرفتند. این مطلب در مورد دوستان آبان و کاوه ، بر عکس صدق می کند ؛ یعنی بازی حرفه ای مسعود کرامتی با بازی دو همراه دیگرش ، خوب عجین نشده است و چه بسا اگر این دو نفر هم ازمیان بازیگران حرفه ای انتخاب می شدند ، به فیلم کمک بیشتری می کرد.
فیلم که تمام شد و از سینما بیرون زدم ، ساعت حدود 10 شب بود. هوا تاریک بود و خیابان انقلاب ، ساکت و آرام و خلوت. فیلم ، عجیب بر من تاثیر گذاشته بود و بسیار به دل من نشسته بود. دلم می خواست هر طور شده درباره فیلم با کسی حرف بزنم ، وسوسه ای در من بود که رهایم نمی کرد. هوس کرده بودم که با کسی از فیلم و آن حس ناب عاشقانه که در فیلم جریان داشت ، بگویم. ازپیاده روی مقابل دانشگاه تهران که می گذشتم ، چیزی را زیر لب زمزمه می کردم ، ترانه ای بود شاید تا مگر از این وسوسه گفتن رها شوم. نشد اما...شماره دوستم را گرفتم و همین که گوشی را برداشت ، با هیجان و لذت از فیلم برایش گفتم و لذت عاشقانه ای که در جان تماشاگر می اندازد.
گذشت تا زمستان همان سال که باغ های کندلوس در سینما کوی نمایش داده شد و من ، خیلی ها را تشویق کردم به دیدنش ، خودم اما در برابر وسوسه تماشای مجددش مقاومت کردم. می ترسیدم خاطره زیبایی که از تماشای فیلم برای نخستین بار در من شکل گرفته بود ، با ددن دوباره از میان برود. مقاومت کردم و نرفتم. وقتی هم که سینما 4 در روزهای عید ، فیلم را پخش کرد ، قسمت هایی از فیلم را تکه تکه و گذرا دیدم و باز لذت بردم به ویزه از پایان فیلم. دیشب اما به سرم زد که دوباره فیلم را ببینم از اول و کامل. نشستم پای تلویزیون ،اما باز تردید به جانم افتاد که فیلم را ببینم یا نه ؟ تیتراژ فیلم که شروع شد ، ناگهان شاهد از غیب رسید. تلفن زنگ زد. دوست عزیزی پشت خط بود و بیست دقیقه ای با هم صحبت کردیم. حرفمان که تمام شد ، باز گاه و بی گاه پای بعضی از لحظات دوست داشتنی فیلم نشستم و به خصوص سکانس نماز خواندن آبان را که بسیار دوست می دارم ؛ هر چند به قیچی سانسور گرفتار شده بود این لحظه شریف و درآن ، خبری نبود از بوسه کاوه بر مهر نمازی که پیش از او آبان ، آن را بوسیده بود. با این همه لحظه گرم و ماندگاری بود هنوز.
Postetd by مهیار هادی زاده :: At 15:28 ::
Link ::
همیشه سبز
سه شنبه دوازدهم تیر 1386
به شوخی می مانست بیشتر. سه شنبه یک هفته قبل بود که کسی پیام فرستاد و گف که امشب ساعت 12 در برابر یکی از ساختمان های کوی دانشگاه تهران جمع خواهیم شد به مناسبت درگذشت مهستی. من ولی باورم نشد و قضیه را در حد یک شوخی گرفتم ، از همان دست که مثلا تابستان گذشته ، خبر مرگ مسعود کیمیایی پخش شد یا علی دایی.
خبر ، ولی ذهنم را درگیر کرد و پیام فرستادم برای چند نفری از دوستان که اهل موسیقی بودند و از صحت خبر جویا شدم. جواب ها اتفاقا با تاخیر رسید و یکی فقط ، مفصل جواب داده بود که مهستی ، دیشب ساعت 7 به وقت لس آنجلس بر اثر بیماری درگذشته است. من تازه شستم خبردار شد و یادم آمد که فروردین ماه ، دوستی برایم تعریف کرده بود که مهستی به همراه پزشک معالجش به برنامه ای تلویزیونی آمده است و آن جا بحث بیماری اش را پیش کشیده است ، منتها گفت که هم او و هم پزشکش امیدواری داده اند بسیار که حال و روز خواننده غربت نشین ما خوب است. این ها را برایم گفت اما نگفت که نشانه های بیماری را در مهستی دیده است یا نه. چند روز قبل اما از زبان کسی شنیدم که در آن برنامه ، آشکارا صدایش می لرزیده است و انگار در آن روز خیلی ها فهمیده بودند ؛ مثل خودش که حتما مدت ها بود که می دانست.
آن شب که پیام ها یکی یکی از راه می رسید در پاسخ به سوال من و خبر درگذشت مهستی را تایید می کرد ، یاد آخرین مصاحبه ای افتادم که رادیو زمانه ، یک ماه قبل ، با مهستی کرده بود. تیتر مصاحبه را خوب به خاطر ندارم ، مضمونش را می نویسم که این بود : « در این 27 سال یک خاطره خوش هم ندارم ». نداشت لابد ! نداشت لابد که آن طور سوزناک خوانده بود و آن طور با غم خوانده بود ترانه مسافر را. این ترانه مسافر از اولین پیوندهای من با صدای گرم مهستی است. خوب یادم هست ، اولین ترانه از روی نخست کاست کهنه ای بود که وقتی گوش می دادم و مهستی می خواند : « آهای مسافری که میری به سوی ایران / از جانب هزاران ایرانی پریشان / رسیدی به خاک پاکش / بوسه بزن به خاکش » دلم می سوخت برای این حسرت و این التماسی که در صدا بود و در این ترانه بود. باز یادم هست که ترانه دوم آن کاست ، آخرین طبیب بود و سومی ، بیا بنویسیم و بعد که نوار تمام می شد ، ما نوار را بر می گرداندیم به عشق شنیدن دوباره مسافر تا برسد به بیت دوم و مهستی بخواند : « آهای مسافری که میری به سوی یاران / چشمای من مال تو ! بردار ببر به ایران / بگردونش دور شهر تا خوب تماشا کنه / عقده چند ساله رو با گریه هاش وا کنه ».
ترانه چراغ اما ، گمانم شاهکار مهستی است و ماندگارترین اثرش خواهد بود در سال های آتی. سروده اردلان سرفراز است و مهستی ، شعر را درست فهمیده و گذشته از آن ، درست و خوب خوانده است ، شوری در صدایش موج می زند و غمی در موسیقی کار است کهعجیب به دل می نشیند. تا همین چند روز قبل نمی دانستم که این ترانه از دهه طلایی 50 کش آمده است تا امروز و این همه تازه و زنده است هنوز. ترانه مادر را هم بسیار عزیز می دارم که بکر است هنوز در موضوع ؛ چرا که نشنیده ام هنوز ، خواننده زنی این طور بی واسطه و این طور با احساس با مادرش حرف بزند که مهستی . از ترانه کم تر شنیده شده شریک هم نمی توان بی اشاره عبور کرد و به ویژه آن فصل بی نظیری که مهستی می خواند : « غزلخونم نباش اما به حرفی ساده شادم کن / اگه دیدی من و بشناس ! نمی گم این که یادم کن ». ترانه بارون احساس را هم بسیار دوست می دارم که ترانه مورد علاقه انوشیروان کنگرلو بود و گاه و بی گاه از رادیو صدای امریکا پخش می شد که آن زمان هنوز رادیو فردایی نبود که هر روز ، دمدمه های غروب ، برایمان دورنگی بگذارد یا نمی ترسم را. نمی شود این ها را بنویسی و یاد نکنی از ترانه وقتی رفتم که انگار وصیت نامه مهستی بود و ما ندانستیم .
خبر درگذشت مهستی چنان که باید در رسانه های داخل ایران بازتاب نیافت. از میان روزنامه های اصلاح طلب ، تنها اعتماد ملی بود که گزارش کوتاهی نوشت و خبر مرگ او را در لس آنجلس منعکس کرد والبته شماره 891 روزنامه شرق که سید علی میر فتاح در ستون کرگدن نامه تیتر زد : « مراقب گلدان اطلسی باش » و به طنز نوشت : « خدا بیامرز خوش اقبال نبود ، با پرویز یاحقی شروع کرد و با شادمهر عقیلی تمام کرد». سایت فارسی بی بی سی اما یکی دو صفحه را به خبر درگذشت مهستی و خاطرات خوانندگان سایت از ترانه های او اختصاص داد. رادیو فردا ، رادیو زمانه و سایت روز هم کمابیش به این خبر پرداختند ، منتها کسی در هیچ سایتی ننوشت که موسیقی بزمی فارسی ، پس از انقلاب ، خلاصه شده بود در هایده و مهستی و حمیرا. کسی ننوشت که با مرگ هایده و سکوت و کم کاری حمیرا ، مهستی فقط مانده بود که هنوز گرم و زنده می خواند. کسی در وبلاگستان ننوشت که مهستی ، چهار سال با بیماری سرطان دست و پنجه نرم کرد و هیچ کس نفهمید تا همین دو ماه پیش که خودش اعلام کرد و ما هم دانستیم. کسی در مصاحبه ای و در برنامه ای نگفت که مهستی تا بود ، روی صحنه بود و می خواند و به قول یکی از ترانه هایش ، « همیشه سبز » بود.
Postetd by مهیار هادی زاده :: At 19:15 ::
Link ::