تبليغاتX
1.1//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml11/DTD/xhtml11.dtd"> .: ما می مانیم :.

ما می مانیم

همسایه ها ، محمود و یک خاطره

یکشنبه بیستم خرداد 1386
تا زنده بود نمی شناختمش. نامش را نشنیده بودم حتی. آشنایی من با او بر می گردد به گزارشی که از مراسم خاک سپاری اش در نشریه چلچراغ خواندم. آبان 1381 بود. گزارش را با بی میلی خواندم. نه این که گزارش جذاب نبود ،  نویسنده را نمی شناختم. خواندم و خواندم تا جایی که یکی از نویسندگان حوزه هنری اظهار نظر کرده بود و گفته بود : « احمد محمود با همسایه ها ، تکلیفش را با شاه مشخص کرد. با مدار صفر درجه ، تکلیفش را با انقلاب مشخص کرد و با زمین سوخته ، تکلیفش را با جنگ ». منیرو روانی پور هم گلایه کرده بود که چرا اثر درخشانی چون همسایه ها باید در توقیف بماند و جواز نشر نیابد پس از انقلاب. این یکی دو جمله را که خواندم ، شاخک های حسی قوی شد و نام « احمد محمود » را به ذهن سپردم.
گذشت تا تابستان سال بعد ( 82). آن سال ها جمعه بازار کتاب مشهد ، رونق بسیار داشت و کتابی نبود که پی یافتنش باشی و نیابی. خوب یادم هست که چاپ افست آثار هدایت فقط 400 تومان قیمت داشت و یا شاهکاری مثل سنگ صبور را 2500 تومان می فروختند. با این و جود ما ناز می کردیم و دلمان نمی آمد این همه پول پای کتاب بدهیم ! همان جا بود که برای اولین بار چشمم به کتاب همسایه ها افتاد. طرح روی جلد ، گروهی از مردم را نشان می داد در حال تظاهرات و لکه خونی روی آن تصویر نقش بسته بود. بلافاصله کتاب را خریدم که اگر اشتباه نکنم 2000 تومان بود. آن روز ، « صد سال تنهایی » و « مزرعه حیوانات » را هم خریدم.
ناهار را قرار بود در خانه مادر بزرگ بخوریم.  ظهر شده بود و من نشسته بودم داخل اتوبوسی که به سمت خانه مادر بزرگ حرکت می کرد. کتاب را که باز کردم اتفاقا همان فصلی بود که خالد و سیه چشم با هم قرار می گذارند و در صف اتوبوس با هم صحبت می کنند. تشابه فضاها به دلم نشست. تا برسم به خانه مادر بزرگ، بی تاب شده بودم برای خواندنش. تا رسیدم ، گوشه ای را انتخاب کردم و با اشتیاق ، کتاب را باز کردم و از صفحه اول شروع کردم به خواندن. آن هایی که کتاب را خوانده اند می دانند که فصل آغازین داستان ، مربوط است به کتک کاری بلور خانم و شوهرش. به صفحه دوم که رسیدم حسابی جا خوردم از این حجم بی پروایی جنسی که در روایت داستان وجود داشت. اغلب رمان هایی که تا آن روز خوانده بودم ، اشارات جنسی را گذاشته بودند برای نقاط اوج داستان و صفحات میانی کتاب. احمد محمود اما در همان صفحات اولیه ، بدون ملاحظه کاری پرداخته بود به رابطه عجیب خالد و بلور خانم.
غروب که شد ، 150 صفحه از همسایه ها را خوانده بودم. از آن لحظات نابی بود که در زندگی ، شاید به تعداد انگشتان دو دست هم پیدا نشود ، از آن ساعات دلنشینی بود که احساس می کنی با یک اتفاق بزرگ در زندگی رو به رو شده ای ، با یک مرحله تازه شاید. احساس می کنی چیز به غایت شگرفی را تجربه کرده ای و لذت عظیمی را چشیده ای. دلت می خواهد جایی فریاد بزنی این همه سرخوشی را.
این عیش اما به دلایلی ناقص ماند. شهامت نداشتم کتاب را به خانه ببرم. در سنی بودم که جزئی ترین رفتارها هم زیر ذره بین پدر و ماددر قرار داشت و هر کتاب و هر فیلمی باید از این فیلتر سخت می گذشت. صد سال تنهایی و مزرعه حیوانات را بردم ، همسایه ها اما بسیار حساسیت برانگیز بود و بسیار خطرناک. همان شب ، کتاب را به کسی سپردم – او هم اتفاقا در خفا کتاب را خوانده بود و بسیار لذت برده بود – و به خانه آمدم. اشتیاق خواندنش ولی در من بود و بیشتر شده بود. یک دو ماه بعد کتاب به دستم رسید. آب ها از آسیاب افتاده بود و خانواده یادش نبود که من کتابی به این اسم خریده ام. دلم نیامد کتاب را از صفحه 150 ادامه دهم. باز از اول شروع کردم و دو سه روزه ، آن 500 صفحه را به پایان بردم.
امروز که این ها را می نویسم ، یادم نمی آید هیچ رابطه عاشقانه ای را مثل عشق خالد و سیه چشم  در چایی و کتابی خوانده باشم. یادم نمی آید گرمی لحظات عاشقانه کتاب را در جای دیگری هم با همین حرارت ، حس کرده باشم. گزاف نیست اگر بگویم آن آخرین دیدار خالد و سیه چشم در کنار دریا را ده بار خوانده ام و هر بار که بوته های بلند خار ، دست آن دو را که در دست یکدیگر است می خراشد و از هم جدا می کند ، بغض کرده ام. گزاف نیست اگر بگویم با شکنجه های وحشتناکی که خالد در زندان تحمل می کرد من هم درد می کشیدم و همان طور که خالد ، روزها را برای ملاقات دوباره سیه چشم می شمرد ، من هم انتظار می کشیدم دیدنش را و به صفحات آخر که رسیدم و خالد در لحظه کوتاه آزادی ، چشمش به دنبال سیه چشم بود و تنها مادرش را دید ، آه سردی کشیدم و وقتی خالد را مستقیما از زندان به سربازی بردند ، برای من همه چیز تمام شد ، هم چنان که برای خالد.
لذت خواندن همسایه ها را با بسیاری قسمت کرده ام. به خیلی ها پیشنهاد کردم که کتاب را بخرند و به خیلی ها کتاب را دادم که بخوانند. با هر دوست کتاب خوانی که آشنا می شوم ، اولین پیشنهادم همسایه هاست. هر کسی را که به نوعی دوست دارم و در دلم هوای آن است که مهربانی کنم با او ، همسایه ها را معرفی می کنم و تشویقش می کنم که بخواند. کسانی که کتاب را خوانده اند ، جملگی بر اثر گذاری و قوت آن صحه می گذارند منتها هنوز کسی پیدا نشده است که بعد از خواندنش ، هم چون من به حد نهایی لذت برسد ، ندیده ام بین دوستان که کسی بعد از خواندنش ذوق زده شود و با آب و تاب برایم از لحظات عاشقانه کتاب بگوید. هنوز کسی را نیافته ام در این سال ها که چون کتاب را به زمین گذاشت ، به کشف و شهودی تازه رسیده باشد ، به حس سرشاری از زندگی ، به حس ناخودآگاه سرخوشی ، چونان که من رسیدم.
از آن روز که با همسایه ها و احمد محمود آشنا شدم ، چهار سالی می گذرد. در این چهار سال « زمین سوخته » را خواندم که هر چند بسیار مستند و دردناک و موثر بود و هر چند وقت خواندنش ، با تمام پوست و گوشت ، جنگ و مصیبت های ناشی از آن را احساس کردم اما در من لذت خواندن همسایه ها را تجدید نکرد. « داستان یک شهر » هم که به نوعی ادامه همسایه ها محسوب می شد و سرگذشت خالد را در دوران تبعید و سال های پس از کودتا روایت می کرد ، هر چند بسیار روان بود و بسیار جذاب بود اما از برانگیختن آن حس همدلی که همسایه ها در خواننده به وجود می آورد ، ناتوان بود. سه چهار تایی از مجموعه داستان هایش را هم خواندم که همگی در همان فضای زادگاه محمود می گذشت. « زائری زیر باران » و « غریبه ها و پسرک بومی » از نخستین تلاش های غریزی یک نویسنده خوب حکایت داشت و مجموعه « قصه آشنا » از پختگی یک نویسنده خسته اما بی حوصله. « مدار صفر درجه » اما در همان جلد نخست ، مرا بسیار امیدوار کرد که احمد محمود به روزهای اوج همسایه ها بازگشته است. تابستان امسال که دو جلد باقی مانده را بخوانم ، شاید زمان مناسب تری باشد برای قضاوت. شاید آن روز بهتر بتوان داوری کرد که آیا بهترین رمان محمود – آن طور که همه می گویند – اولین رمانش بود یا نه.
بهانه نوشتن این مطلب ، خبری بود که دیروز با عنوان « مهرجویی ، محمود و یک فیلمنامه گمشده » در روزنامه شرق خواندم. بر اساس گفته های داریوش مهرجویی ، در نخستین سال های پس از پیروزی انقلاب ، او و احمد محمود دست به کار نوشتن فیلمنامه همسایه ها می شوند و فیلمنامه ای را در چهار صد صفحه برای ساختن یک سریال تلویزیونی فراهم می آورند. مهرجویی البته تاکید کرده است که در رمان ، بسیار دست برده اند و داستان هایی را بر کتاب اصلی افزوده اند و ماجراهایی را از آن کاسته اند. با این و جود ، ساخت این سریال به دلیل سوابق سیاسی احمد محمود ، با مخالفت شدید مسئولان صدا و سیما مواجه شده است. بر اساس گفته های مهرجویی ، دو نسخه از این فیلمنامه موجود بوده است که نسخه داریوش مهرجویی در یک اسباب کشی گم می شود و نسخه دیگر آن ، هم اکنون در اختیار سیامک اعطا – فرزند احمد محمود – است.
خبر را که خواندم ، خوشحال شدم و نه اندوهگین. قاعدتا باید افسوس می خوردم که چنین فرصتی از دست رفته است ، چرا که ساخت چنین سریالی می توانست به شناساندن این رمان و البته نویسنده اش بسیار کمک کند. ته دلم اما راضی است از این که چنین سریالی ساخته نشد ، که اگر ساخته می شد چه بسا تمام آن شور و گرمای کتاب ، زیر قیچی سانسور از بین می رفت و با داستانی طرف می شدیم به غایت سرد و بی رمق و محافظه کارانه. ساختن اثری سینمایی یا تلویزیونی بر اساس رمان همسایه ها شاید تا پیش از پیروزی انقلاب ممکن بود و شاید می توانست خاطره خوشی در حافظه جمعی آن نسل بر جای بگذارد ، هم چنان که « دایی جان ناپلئون » ناصر تقوایی گذاشت اما تصور این که با معیارهای اخلاقی و حتی سیاسی جمهوری اسلامی ، بتوان از دل رمان همسایه ها ، اثری تصویری و در عین حال موثر و جاندار خلق کرد ، بسیار ساده انگارانه است.


Postetd by مهیار هادی زاده :: At 19:44 :: Link ::

تو هم با ما نبودی

شنبه پنجم خرداد 1386
شکوه نیست ، گلایه هم نیست. تو فرض کن درد دل است. تو فرض کن تمام آن حرف هایی است که در این ده سال خواستیم بگوییم و نگفتیم. تو فرض کن تمام آن چیزهایی است که در دل بود این همه سال و به لب نیامد هیچ وقت. از ترس انگ شاید ، از ترس این که بگویی : زین همرهان سست عناصر دلم گرفت.
امروز اما همه چیز تغییر کرده است. دیگر نه تو رئیس جمهور هستی و نه ما حامیان دولتت. تعارف نداریم دیگر. دیگر ترسی نیست که متهم کنندمان به سنگ اندازی بر سراه دولت ، دیگر هراسی نیست محکوممان کنند که چوب لای چرخ دولت می گذاریم با این حرف ها. امروز ماییم و تو و یک تجربه ده ساله. ما که به تو رای دادیم ، نه هوس براندازی در سرمان بود ، نه از تو تصویر یک رهبر انقلابی را در ذهن داشتیم و نه اصلا از تو می خواستیم کاری کنی که در محدوده اختیاراتت نیست. ما که به تو رای دادیم ، به صداقتت ایمان داشتیم. ما که به تو رای دادیم ، اعتماد کرده بودیم به حرفت. اطمینان داشتیم که هر کجا ، هر کسی مانع کارت شود به صراحت اعلام می کنی. مگر قرار نبود که همه چیز را با مردم در میان بگذاری؟ تو در تمام هشت سالی که رئیس جمهور اسلامی ایران بودی ، جز همان یک بار در ماجرای قتل های زنجیره ای ، کی ما را محرم دانستی؟ کی بی واسطه حرف زدی با ما؟
ما نه از تو تصمیمات انقلابی می خواستیم و نه می خواستیم که قانون اساسی را تغییر دهی ، نه تمنای همه پرسی در ما بود و نه آرزوی آزادی های بی قید و شرط. ما فقط دلمان می خواست شب ۱۸ تیر که تن خسته و زخم خورده ، در خیابان روزگار می گذراندیم ، دلمان خوش باشد که تو هم از درد خواب به چشمت نیامده است. ما فقط دلمان می خواست صبح ۱۹ تیر ، تو بیایی و همدردی کنی با ما. چشم ما به راه ماند و از فعالان سیاسی ، ده ها تن آمدند و به ما دلگرمی دادند و تیمارمان کردند ، تو اما نیامدی. ما ولی چشممان به دهان تو بود که محکوم کنی آن همه جنایتی را که بر ما رفت...تو اما سکوت کردی.
تو حتی به دوستانت ، آن چنان که باید اعتنا نکردی. تو برای رهایی هم فکران در بندت ، ذره ای از خودت خرج نکردی. تو نه در قضیه کرباسچی به قدر هاشمی تلاش کردی و نه مثل کروبی ، در برابر حکم اعدام آغاجری موضع گرفتی. در حالی که کرباسچی به این جرم در بند رفت که در انتخابات از تو حمایت کرده بود و آغاجری و سازمان متبوعش از حامیان پایدار تو بودند.
تو نه قدر آرای میلیونی ات را دانستی ، نه قدر آن همه شور و هیجان مردمی را. تو چنان فرصت هایی را از دست دادی که نمی توان یاد آوریشان کرد و افسوس نخورد و آه نکشید. تو از ما و یارانت می نالیدی هر روز. از ما می نالیدی که افراط می کنیم در رفتار و گفتار و از یارانت که مصلحت را نمی سنجند. ما افراط کردیم و اشتباهاتمان را می پذیریم. ما نتوانستیم اعتماد و اطمینان مردم را به خود جلب کنیم. ما نتوانستیم یک حرکت اعتراضی را با آرامش و با نتایج درخشان پایان دهیم. ما اشتباه کردیم در برخورد آن روزمان با هاشمی ، اشتباه کردیم در بعضی مقالاتمان ، در برخی نشریاتمان. می پذیریم تمام این ها را.
تو اما در هر سخنرانی که داشتی ، ما را از کنایه و طعن و تحقیر بی نصیب نگذاشتی ، تو اما همیشه ما را متهم کردی و همیشه خواستی ما را مقصر جلوه دهی. یک بار اما نشد که رفتارت را نقد کنی ، یک بار نشد که اشتباهت را بپذیری ، یک بار نشد که به خطاهایت اعتراف کنی چونان که ما کردیم. تو بار سنگین شکست یک جنبش اصلاحی را یکسره بر دوش ما گذاشتی و خود را مبرا کردی از هر چیز.
چطور تعجب کردی که در ۱۶ آذر ۸۳ علیه تو شعار دادیم ؟ چطور تعجب کردی که سخنرانی ات را بر هم زدیم؟  ۱۶ آذر ۸۳ تو آمده بودی به دانشگاه ، تا در آخرین سال ریاست جمهوریت همان حرف های همیشگی را تکرار کنی. تو آمده بودی که باز ما را متهم کنی. آمده بودی که مسئولیت شکستی را متوجه ما کنی که خود مقصر اصلی در ایجاد آن بودی. تو آمده بودی اتمام حجت کنی ، آمده بودی برای آخرین بار مارا بنوازی و بگذری. ما ولی هفت سال انگ و اتهام خوردن بسمان بود ، برای ما همان هفت سال از در و دیوار دشنام شنیدن کافی بود ، هفت سال در هر عروسی و عزا سر بریده شدن ، کفایت می کرد ما را.
تو اگر این نامه را بخوانی ، یقین دارم متهم می کنی ما را که هنوز در کار افراطیم. یقین دارم متهم می کنی ما را به تندروی ، یقین دارم توصیه می کنی که درنگ کنیم در رفتارمان و در گفتارمان. من ولی این نامه را نوشتم که بگویم ما اشتباهاتمان را پذیرفته ایم. امروز اما نوبت توست. نوبت توست که بپذیری.  نوبت توست که بگویی از عقب نشینی هایت حاصل ما چیست امروز. نوبت توست که بگویی مصلحت سنجی هایت کدام نتیجه مطلوب را در پی داشته است برای ما. ما خود را مقصر می دانیم در شکست اصلاحات ، تو را نیز. ما پذیرفته ایم قصورمان را پیش تر ، تو اما نه. امروز اما نوبت توست که بپذیری !
پی نوشت : دریغم می آید که این همه را بنویسم و یک حرف را نگویم. گمانم نیست هرگز که بتوانم چنین نامه ای بنویسم برای یک رئیس جمهور سابق دیگر. گمانم نیست که بتوانم چنین بی پرده سخن بگویم با کس دیگری جز تو. این امکان را تا همیشه مدیونت هستیم آقای خاتمی !


Postetd by مهیار هادی زاده :: At 21:59 :: Link ::