باز هم همان حکایت همیشگی
جمعه بیست و نهم تیر 1386
بار اول نیست ، بار آخر هم نخواهد بود. این اعترافات و این مصاحبه های نمایشی ، قدمتی دارد به اندازه عمر حکومت جمهوری اسلامی. این خط از اوایل دهه 60 و با اعترافات تلویزیونی آیت الله شریعتمداری آغاز شد ، در سال 66 گریبان مهدی و هادی هاشمی را گرفت تا آن که نوبت به عزت الله سحابی برسد در دوران وزارت علی فلاحیان. این حکایت ، در سال های پس از دوم خرداد با شدت بیش تری دنبال شد. نخستینش ، مصاحبه اعتراف گونه علی افشاری ( دبیر وقت شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت ) بود و پس از او در مرداد 81 ، نصیب سیامک پورزند ( روزنامه نگار سالخورده و همسر مهرانگیز کار ) شد. یک سالی بعد هم اعترافات چهار وبلاگ نویس ( امید معماریان ، شهرام رفیع زاده ، پیام فضلی نژاد و جواد غلام تمیمی ) از تلویزیون دولتی ایران پخش شد.
برنامه « به اسم دموکراسی » بر خلاف گفته کسانی که آن را به کلی بی سابقه دانسته اند ، پدیده تازه ای محسوب نمی شود و اتفاقا ادامه همان روندی است که حاکمیت در سال های اخیر و در برخورد با منتقدان در پیش گرفته است. با این همه ، برنامه مذکور ، سه چهار تایی تفاوت اساسی دارد با برنامه های مشابه. یکی این که پیش از پخش ، زمان آن اعلام شده بود ؛ در حالی که مثلا مصاحبه علی افشاری به طور کاملا ناگهانی و پس از اخبار ساعت 21 پخش شد و بسیاری به همین جهت موفق به دیدن آن نشدند. دوم این که در این برنامه ، کسی به عنوان خبرنگار ، پرسشگر یا احیانا بازجو حضور نداشت ؛ کاملا بر خلاف مصاحبه سیامک پورزند که خبرنگار تلویزیون حتی تلاش می کرد نکات جاافتاده و فراموش شده را به خاطر پورزند بیاورد. نکته سوم به نظرم ، طول برنامه بود. با توجه به این که برنامه در دو قسمت تهیه شده بود و علاوه بر آن قرار بود سه نفر اظهارات خود را بیان کنند ، همگان را این گمان می رفت که رامین جهانبگلو ، هاله اسفندیاری و کیان تاجبخش به طور مفصل و با جزئیات کامل درباره اتهامات خود صحبت خواهند کرد ؛ چنان که مثلا اعترافات سیامک پورزند ، برنامه ای تقریبا دو ساعته بود و علی افشاری هم چیزی حدود یک ساعت در ارتباط با فعالیت های براندازانه دفتر تحکیم وحدت سخن گفت. اما مجموع گفته ها در این برنامه به نیم ساعت هم نکشید ؛ لذا کارگردان برنامه در میان صحبت های کوتاه ، تصاویری از اوکراین و گرجستان و قرقیزستان را به نمایش می گذاشت ، تا تایم زمانی مورد نظر پر شود لابد. به همین خاطر بود شاید که پیش از پخش برنامه ، در پر بیننده ترین ساعات تلویزیون ، تبلیغات گسترده ای برای آن صورت گرفت و اتفاقا تمرکز صدا و سیما ، بیش از آن که بر روی برنامه اصلی قرار گرفته باشد ، بر اعلامات قبلی منعکس شده بود ، کما این که واکنش مقامات موسسه ویلسون و سوروس یا همسر هاله اسفندیاری نیز، دستاویزی شد تا صدا و سیما با مانور بر روی آن ، بر جذابیت و اهمیت برنامه ، پیش از نمایش آن بیفزاید.
قسمت اول برنامه را به طور کامل دیدم ، هر چند که تحمل آن حقیقتا سخت بود. حجم اطلاعات بسیار زیاد بود و در عین حال مطالب گفته شده ، به شدت گنگ. آن چه در قسمت اول ، بیش از همه مرا آزار داد ، از این شاخه به آن شاخه پریدن های مدام بود ؛ یعنی این که هاله اسفندیاری درباره فعالیت هایش توضیح مختصری می داد ، بعد دوربین سراغ دانشجویان اوکراینی می رفت ، سپس سخنان کیان تاجبخش را در چند دقیقه می شنیدیم ، نوبت به ناراضیان قرقیزستان می رسید و بعد جهانبگلو حرف می زد ، باز نوبت به اسفندیاری می رسید و قس علی هذا. برای همین است که از یک برنامه تقریبا یک ساعته ، به قدر یک دقیقه هم مطلبی دستگیرم نشد. قسمت دوم را هم کمابیش دیدم اما نتوانستم تا پایان برنامه ، پای تلویزیون بنشینم. امروز که با چند نفری از دوستان درباره برنامه صحبت کردم ، متوجه شدم که آن ها هم برنامه را گذرا دیده اند و چیز خاصی دستگیرشان نشده است. دوستی می گفت : « این واژگان که مدام در برنامه به کار می رفت ، همه ازدایره لغات مشترک ما بود. دموکراسی و جامعه مدنی و نهادهای غیر دولتی و انقلاب مخملی از آن واژه هایی است که ورد زبان ماست و اندک آشنایی هم اگر کسی با آن ها داشته باشد ، ماییم ». می گفت : « ما از این برنامه و از این همه حرف ، چیزی درنیافتیم ، چه رسد به توده مردم ، چه رسد به عوام دلزده از سیاست».
درباره میزان اثر گذاری این برنامه ، به نظرم اغلب دوستان دچار توهم هستند. این که ما اطمینان داریم این اعترافات ساختگی است و قطعا تحت فشار گرفته شده است ، اصلا دلیل خوبی نیست برای که دیگران غیر هم فکر ما هم چنین تصوری دارند. خود برنامه و صرف گفته های متهمین موجد اثر خاصی نیست ، این را قبول دارم اما تاثیرعمده برنامه به علت تبلیغات قبلی است ؛ مثلا همین امروز شنیدم از کسی که هر چند برنامه را ندیده بود اما می گفت : « این سه نفر جاسوس بوده اند » و من که از دلیل این حرف پرسیدم ، به همان تبلیغات اشاره کرد و فرازهایی از سخنان هاله اسفندیاری در همان تبلیغات.
نکته مهم تر این که مخاطب برنامه « به اسم دموکراسی » من و شمای وبلاگ نویس یا وبلاگ خوان نیستیم. این برنامه برای من و شمایی که از پیش ، آن را یک نمایش مضحک می دانیم ساخته نشده است. این برنامه قرار است روی همان گروهی اثر بگذارد که پیشاپیش منتقدان دولت را جاسوس و برانداز و مزدور دشمن می دانند. این برنامه برای حامیان دولت و نیروهای نظامی و امنیتی حاکمیت تهیه شده بود تا شاهدی باشد برای مطالبی که هر روز از طریق جزوات و بولتن های اطلاعاتی به این افراد خورانده می شود. ما مخاطب این برنامه نبودیم.
حرف آخرم نه درباره برنامه است و نه درباره متهمان. درباره انقلاب مخملی است یا به اصطلاح انقلاب نرم. استناد می کنم به یکی از مقالات حسین درخشان که یکی دو سال قبل در سایت روز نوشته بود. کاری به این ندارم که درخشان ، امروز چقدر با حرف هایش در آن مقاله موافق است که هر کسی حق دارد در تفکرش و در رفتار و مشی سیاسی اش تغییر ایجاد کند. به هر حال حرفی زده بود آن جا که ذکرش می کنم و البته تکمیل. حسین درخشان نوشته بود که : « انقلاب مخملی در واقع همان اصلاحات است » ؛ همان اصلاحاتی که ما این همه دنبالش هستیم و دغدغه مان شده است در این سال ها. حرف درستی زده است به نظرم ، چرا که انقلاب مخملی یک را ه است نه یک هدف. انقلاب مخملی ، طریقی است مسالمت آمیز برای انجام اصلاحات بنیادین در نظام حکومتی ، شیوه ای است با کم ترین هزینه و با کم ترین صدمات جانی و مالی برای ایجاد تغییرات سیاسی. منتها این تعریفات و این اوصافی که برای انقلاب مخملی ذکر کردم ، همگی مربوط به یک حکومت دموکرات است نه یک دیکتاتوری یا یک حکوت ایدئولوژیک. انقلاب مخملی در اوکراین به دنبال بروز تخلف در انتخابات ریاست جمهوری صورت گرفت ؛ یعنی این که طرفداران غرب به رهبری ویکتور یوشنکو به خیابان ها ریختند و خواهان ابطال انتخابات شدند. در رای گیری مجدد ، یوشنکو به پیروزی رسید. آن چه در اوکراین ، انقلاب نارنجی نام گرفت ، همین فشار نهادهای مدنی برای تجدید انتخابات بود. جالب این که یک سال بعد ، طرفداران روسیه به رهبری یاناکویچ در انتخابات پارلمانی پیروز شدند و اکثریت مجلس نمایندگان را به دست آوردند. در گرجستان تحتِ حکومت ادوارد شوارد نادزه و قرقیزستان تحتِ سلطه عسکر آقایف اما اعتراضات مردمی در مورد تقلب در انتخابات منجر به سرنگونی حکومت و فرار دیکتاتورها شد.
جمله حسین درخشان را تبصره می زنم : انقلاب مخملی ، در واقع همان اصلاحات است منتها در حکومت های دموکراتیک ، نه در حکومت های ایدئولوژیک. به همین جهت است که جمهوری اسلامی تا این حد ، نگران وقوع یک انقلاب مخملی در ایران است. به نظر شما نباید به حاکمان اسلامی حق داد؟
Postetd by مهیار هادی زاده :: At 20:49 ::
Link ::
گنگ خواب دیده
دوشنبه هجدهم تیر 1386
خیلی تکراری شده این حرف ها. این قدر که دیگر همه مان حفظ شده ایم. آن قدر که دیگر نوشتنش شاید اثری نداشته باشد و توجهی را جلب نکند. خیلی نوشته اند در این سال ها که مسعود کیمیایی از جامعه اش و مردم روزگارش دور افتاده است و آن دنیایی را که در فیلم هایش می سازد و آن آدم هایی را که در فیلمنامه هایش می نویسد ، خیلی وقت است که در هیچ کجا نمی توان سراغ گرفت. این حرف ها را منتقدان از آغاز دهه 70 وتا همین امروز که تیر ماه سال 1386 باشد و فیلم رئیس روی پرده سینماهاست بسیار گفته اند ، منتها یک فرق اساسی وجود دارد که به نظرم فیلم رئیس و به ویژه جایگاه کیمیایی را در مقایسه با آن چه در این 10 ، 15 سال اخیر وجود داشته است ، متفاوت می کند. این که منتقدی مثل جواد طوسی که همیشه در برابر مخالفان مسعود کیمیایی در سال های اخیر قد علم می کرد و یک تنه از دنیای مالیخویایی ساخته های استاد دفاع می کرد ، در روزنامه شرق انتقاد کند از فیلم رئیس و از کیمیایی بخواهد که سری به محلات جنوب شهر تهران بزند و با آدم های محروم واقعی آشنا شود ، نشان می دهد که کیمیایی و دنیای ذهنی اش بدجور در این زمانه تک افتاده اند
.
فیلم رئیس اتفاقا خیلی امیدها را پیش از نمایش برانگیخته بود و خیلی از طرفداران استاد ، فیلم را در شکل روایت و در سبک و سیاق اجرا ، ادامه منطقی فیلم حکم می دانستند و این را به خصوص در مصاحبه کیمیایی با روزنامه های شرق و هم میهن می بینید که در تیترهایشان ، به شکلی فیلم رئیس را با حکم ارتباط داده بودند. تیتر شرق مثلا این بود : « حکم رئیس صادر شد ».
فیلم حکم را متاسفانه هنوز ندیده ام اما دوستانی که دیده اند ، تاکید می کنند بر این که شکل داستانی فیلم ، به سبک خطی و کلاسیک همیشگی نیست و شاید همین نوآوری و مهم تر از آن ، بازی خوب پولاد کیمیایی در حکم بود که توقعات را از فیلم رئیس تا حد زیادی بالا برد. گذشته از این ، گروه بازیگران فیلم رئیس به شدت جذاب بود و حتی جذاب تر از حکم. من هم اتفاقا با این پیش فرض ها بسیار علاقه مند به دیدن فیلم بودم ، به خصوص وقتی عکس های فیلم در سایت سینمای ما منتشر شد و لعیا زنگنه را با آن گریم سنگین و آن سرنگ در دست دیدم ، بسیار کنجکاو شدم که این بار ، کیمیایی قرار است چطور ذوق زده مان کند. این را هم البته بگویم که از شکل و ظاهر پولاد و البته لوکیشن های فیلم در همان عکس ها مشخص بود که باز فضای فیلم از جنس همان فضاهای عجیب و غریب همیشگی است و آدم های فیلم از جنس قهرمان های همیشگی سینمای کیمیایی هستند.
فیلم با وجود عطش مشتاقان ، تنها یک بار در جشنواره بیست و پنجم نمایش داده شد که آن هم به دلیل کیفیت پایین صدا ، طبق خواسته خود کیمیایی ، از داوری کنار گذاشته شد. فیلم را یکی از دوستانم که از طرفداران متعصب کیمیایی است ، همان شب دیده بود و بعد برای ما از مونولوگ طولانی داریوش ارجمند در نقش رئیس ، بسیار تعریف کرد و همین طور از بازی پولاد کیمیایی و به ویژه خسرو شکیبایی. طبیعتا ما هم مشتاق شدیم برای دیدن فیلم. گذشته از این ، چون فیلم کم تر دیده شد و بسیاری از منتقدان ، موفق به تماشای فیلم نشدند ، در هیچ کدام از نشریات سینمایی ، مطلبی له یا علیه فیلم به چاپ نرسید و این باز بر اشتیاق سینما دوستان افزود.
من ، فیلم را در روز دوم اکرانش دیدم. عصر پنج شنبه بود و سینما ایران را انتخاب کردم. اطمینان داشتم که از فیلم ، خوشم می آید و اصلا با این انگیزه وارد سالن سینما شدم که خود را رها کنم در حین تماشای فیلم وبا فیلم جلو بروم. تمام تلاشم را کردم که هیچ حالت تدافعی نسبت به فیلم و کارگردان نداشته باشم. به سرم زده بود که هر طور شده از فیلم خوشم بیاید یا لا اقل از چند تا سکانس اصلی فیلم. سالن شماره 2 سینما ایران کاملا پر شد . تماشاگران فیلم هم اغلب دختران و پسران جوان بودند و کم تر دیدم که کسی همراه با خانواده اش به دیدن فیلم امده باشد.
تیتراژ فیلم را جواد طوسی ساخته بود به همراه کس دیگری که متاسفانه نامش را به خاطر ندارم. مثل همیشه تاکید شده بود بر این که « فیلم مسعود کیمیایی » است. الحق تیتراژ خوبی بود. فیلم با یک نمای باز و در یک زباله دانی شروع شد. دو نفر زباله دانی را متر می کردند و بر سر قیمت زمین با هم چانه می زدند ، ناگهان سیامک که نقشش را پولاد کیمیایی بازی می کرد با تن زخمی و مجروح از زیر خروارها زباله بیرون امد و شروع به تیراندازی کرد. با سکانس اول فیلم نتوانستم خوب ارتباط برقرار کنم . بازی ها خوب نبود و جملات قصار ، درست دردهان بازیگران ننشسته بود. بعد سیامک به سمت راننده کامیونی رفت و او را تهدید کرد که به درمانگاهی ببردش. پیرمرد در برابر مبلغی پول قبول کرد و او را به درمانگاه رساند. نقش دکتر ماجرا را خسرو شکیبایی بازی می کرد و شیرین هم بازی می کرد . معتاد بود و جوری سیامک را عمل کرد که به خیلی ها در سینما ،حالت تهوع دست داد. یکی دو تا دیالوگ خوب هم گفت که به نظرم ، بهترینش همین بود که : « می کشمت ، می کشمت قدیمی نیست ». مهناز افشار اما در نقش معشوقه سیامک ، مصنوعی بازی می کرد. مهناز افشاری که پیش از این ،با آتش بس و سالاد فصل ، امید های بسیاری را ایجاد کرده بود ، این جا سرد بود و در فیلم جا نمی افتاد ، نه در لحظات عاشقانه اش با سیامک و نه در وقت ضجه زدن در کلینیک یا در مهمانی رئیس. شکل گریم و سبک بازی افشار در لحظاتی ، بسیار گوگوش را به خاطر می آورد و یادمان می آوذد که مهناز افشار هنوز نتوانسته است خود را از یک بدل موفق گوگوش به یک بازیگر مستقل تبدیل کند.
هم زمان، فیلم ، فرامرز قریبیان را در نقش رضا نشان داد که از خارج آمده بود و دوست هم نامش که امین تارخ نقش او را بازی می کرد ، در تعقیبش بود و بعد فهمیدیم که رضا یعنی فرامرز قریبیان سال ها پیش متهم به قتل شده و از کشور گریخته است.رضا سراغ عشق قدیمی اش فرشته رفت که نقشش را لعیا زنگنه ایفا می کرد. فرشته ، آن طور که خود می گفت زنی خراب و خسته بود و جز این ، هیچ. لعیا زنگنه کار خاصی انجام نداد و جز آن گریم سنگین و کمی هم عدم تعادل در حرکات ، نشان دیگری از یک زن معتاد تزریقی نداشت. فرامرز قریبیان اما مثل همیشه سرد بود و تخت. بی روح بازی می کرد و بی روح حرف می زد. برای همین است که مثلا وقتی فرشته را می دید ، هیچ شوری در نگاهش نبود و وقتی فرشته تزریق می کرد ، هیچ غمی را در چهره اش نمی دیدیم .شاید برای همین است که وقتی فرشته آن دیالوگ درخشان راگفت که : «شما چرا وقتی با زنت راه می ری ، دو قدم جلوتر راه می افتی ولی با عشقت که راه می ری ، شونه به شونه اش قدم بر می داری؟ » ،رضا فقط لبخند زد و هیچ حسی در صورتش نبود. کاراکتر فرشته به نظرم هدررفته ترین کاراکتر فیلم است. وضعیتی که فرشته گرفتار آن است و اعتیادی که فرشته با آن دست و پنجه نرم می کند،از آن فرصت هایی است که هر بازیگری ، جز یک بار در طول عمر بازیگری اش به دست نخواهد آورد. لعیا زنگنه اما جز آن گریم سنگین ، چیزی برنقش نمی افزاید و بدتر از همه این که کارگردان هم به فرشته ، آن چنان که جا داشت و می توانست ، نمی پردازد.
دو سکانس بسیار خوب فیلم،به نظرم یکی ملاقات سیامک با عاشق سابق طلاست و آن خنده های خاص پولاد کیمیایی وقتی در جواب پسرک که گفته بود : « فکر نمی کردم بیای » ، پاسخ می دهد : « فکر نمی کردم بمونی » یا آن جا که از سرمیز بلند می شود ، پوز خندی می زند و با نفرت می گوید : « تو نشئگی رو با ماشین بابات رفتی ، من خماری رو پیاده اومدم ». سکانس ملاقات رضا و وحید در زندان هم به نطرم اجرای خوب و درستی دارد ، به ویژه بازیگر نقش وحید و شکلی که کیمیایی برای بیان خاطرات از زبان او انتخاب کرده است ، بسیار به دل می نشیند. امین تارخ اما نه بازی قابل توجهی ارائه می کند و نه کاراکتر رضا که او اجرای ان را بر عهده دارد از تأثیر چندانی در فیلم برخورداراست..
داریوش ارجمند ، خوب است ، در عین حال که تکراری است وخاطره امیر علی در اعتراض را زنده می کند،هر چند که تا پایان فیلم گنگ می ماند و جسارتاً مضحک .این که می گویم مضحک ؛ نه به خاطر کاراکتر رئیس است ، نه به خاطر دیالوگ ها ، نه حتی به خاطر اجرای داریوش ارجمند. علت به شکل تدوین فیلم برمی گردد که وسط دیالوگ های رئیس،رقص و قر کمر نشان داده می شود و تماشاگری که از دیدن آن پارتی چندش آور بی اختیار زیر خنده زنده است ، حرف های رئیس را هم به شوخی برگزار می کند و تازه وقتی که از خنده فارغ می شود و می آید تا چند صباحی به رئیس توجه کند ، رئیس مسلسلش را بر می دارد و آماده ی نبرد با پلیس می شود ، ناگهان اما نما قطع می شود به جنازه ی رئیس که زیر میز افتاده است. فیلم ، تمام می شود ولی تماشاگر باور نمی کند،همان طور که من و هیچ کدام از تماشاگران سینما ایران باورمان نمی شد.
یکی دو تا ضعف دیگرهم فیلم دارد که گفتنش خالی از فایده نیست : یکی استفاده از صدای رضا یزدانی است و ترانه ای که او با ترجیع «حرف هفت تیرپرو باور کن»می خواند. مسعود کیمیایی در قسمت های نامناسبی از صدای یزدانی استفاده کرده است و اجرای رضا یزدانی وقتی به دل من که بسیار صدا و سبک کارش را دوست می دارم نمی نشیند ، توقعی نیست از تماشاگر کم تر آشنا که با دیدن او و شنیدن صدایش بزند زیر خنده،همان طور که تماشاگران سینما ایران . نقص دیگر هم به نظرم حوادثی است که بدون هیچ ربط منطقی و بدون هیچ تأثیری در طول فیلم اتفاق می افتد؛نگاه کنید مثلاً به تصادف رضا یا هجوم گسترده ی پلیس به آن شهرک فروش ماشین های قدیمی.
گذشته از تمام این ها که اشاره کرم،فیلم رئیس واجد همان صفاتی است که منتقدان کیمیایی به ساخته های اخیر او نسبت می دهند،همان صفاتی که در اول نوشته هم به آن ها اشاره کردم.نه فضا هایی که فیلم در آن می گذرد رئال است نه آدم های فیلم ، باور پذیر از کار در آمده اند. دنیای فیلم ، درست مثل آن دنیای ذهنی پریشان و مالیخولیایی است که کیمیایی با فیلم تجارت آغاز کرد و آن را در فیلم های سلطان ، ضیافت ، فریاد ، مرسدس ، اعتراض و سربازهای جمعه پی گرفت. آدم های کیمیایی خیلی وقت است که دیگر نمی توانند در مخاطب ، حس همذات پنداری را برانگیزند ؛ چون تماشاگر نمی تواند درد و دغدغه شان را درک کند .برای همین است که بازیگران فیلم های کیمیایی خیلی که تلاش کنند تبدیل به یک تیپ موفق خواهند شد نه یک آدم آشنا و قابل درک .
یکی از دوستان که فیلم را بعد از من دیده بود ، اتفاقا از فیلم خوشش آمده بود و می گفت که عیب از مخاطب سینمای کیمیایی است که نمی تواند با فیلم های او ارتباط برقرار کند و گرنه کیمیایی همیشه همین بوده است و فرقی نکرده است.من اما با حرفش موافق نیستم. استدلالم را به او گفتم و این جا هم می نویسم. مخاطب دهه پنجاه ، فیلم های کیمیایی ، تقوایی ، بیضایی و مهرجویی را می دید و می پسندید و می فهمید. تماشاگر دهه هشتاد ، باز فیلم های تقوایی و بیضایی و مهرجویی را می بیند و می فهمد ، فیلم های کیمیایی را اما نه. به نظرم مشکل از کیمیایی است که نتوانست پس از انقلاب و به ویژه پس از جنگ ، خود را با جامعه جدید و فرهنگ و زبان جدید مردم ، وفق دهد. مشکل از کیمیایی است که تغییرات روزگار را نخواست یا نتوانست ببیند ، مشکل از اوست که آدم هایش در یک برهه تاریخی ماندند و نتوانستند به دوره بعد کوچ کنند.
کیمیایی به قول دوستم ، حرف بسیار دارد در گلو و درد بسیار دارد در دل. منتها وقتی حرف می زند یا درد دل می کند ، کسی حرف و دردش را نمی فهمد و درک نمی کند. کیمیایی هم تلاش نمی کند که به زبان مشترکی برسد با دیگران. برای همین است که این قدر در بیان حرف هایش به زبان سینما الکن و گنگ به نظر می رسد.
نمی دانم اولین بار کی و کجا این شعر را خواندم ، اما وقتی نشستم و درباره کیمیایی این روزها فکر کردم ، به نظرم رسید که بهتر از این نمی شد حال و روز استاد را تعریف کرد. خوب که فکر کردم ، دیدم این یک بیت ، زبان حال مسعود کیمیایی است انگار در این روزها. شعر را بخوانید و بگویی که آیا با من موافقید یا نه؟
من گنگ خواب دیده و عالم ، تمام کر من ، عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش
Postetd by مهیار هادی زاده :: At 21:27 ::
Link ::
یک عاشقانه آرام
شنبه شانزدهم تیر 1386
خیلی
خیلی اتفاقی بود. بدون هیچ تصمیم قبلی ، بدون هیچ انگیزه و قصدی سراغ فیلم رفتم. اولین روزهای تیر ماه 1385 بود ، امتحانات ترم تمام شده بود و بی کار بودیم و پی سرگرمی می گشتیم. با دوستی قرار گذاشتم که برای گذران اوقات شاید ، به سینما برویم. طرف اما بدقولی کرد و بعد از آن که ساعت ها در دسترس نبود و یا دستگاه تلفنش خاموش بود ، بهانه آورد که هزار کار بر سرش ریخته است و نمی تواند بیاید. دمدمه های غروب بود که این را گفت. من ولی به سرم زده بود که حتما فیلمی ببینم.
وقتی که تلفنی با هم صحبت می کردیم ، حوالی پل حافظ بودم و به سمت میدان انقلاب می رفتم. از جلوی سینما سپیده که رد شدم ، روی پرده سالن شماره 2 ، « باغ های کندلوس » بود. از فیلم ، همین قدر می دانستم که کارگردانش ایرج کریمی است و پیش از این ، « از کنار هم می گذریم » را ساخته است و سال گذشته هم با « چند تار مو » در جشنواره فیلم فجر شرکت کرده است. دو سه تایی نقد خوانده بودم درباره آثارش و ترجیع بند همه شان این بود که سینمای ایرج کریمی ، سینمای روشنفکرانه است و توانایی برقراری ارتباط با مخاطب عام را ندارد. این را هم می دانستم که بازیگران اصلی فیلم ، محمد رضا فروتن و خزر معصومی هستند. دوستم اتفاقا در آن گفتگوی تلفنی تاکید داشت که بهناز جعفری هم در فیلم بازی می کند ، من ولی مصر بودم که اشتباه می کند ( و البته اشتباه می کردم ).
سانس بعدی فیلم ،8 شب بود و من که بلیط خریدم ، نیم ساعتی گمانم در بوفه سینما نشستم تا فیلم شروع شد. سالن شماره 2 سینما سپیده را اگر دیده باشید ، می دانید که ظرفیت صندلی هایش به 100 تا هم نمی رسد. مجموعا سالن کوچک و جمع و جوری است و انگ اکران فیلم های خاص. آن شب هم تماشاگران فیلم ، به زور به 50 تا می رسیدند. فیلم با صحنه تصادف شروع شد و بعد قطع شد به نمایی از سه مرد میانسال که در قبرستانی توقف کرده بودند. روایت فیلم متقاطع بود ، چیزی شبیه 21 گرم مثلا. پازل ها را که کنار هم می چیدی ، دلستان فیلم دستت می آمد که آبان و کاوه سال ها پیش بر اثر تصادفی با هم آشنا شده اند و ازدواج کرده اند. آبان به بیماری سرطان مبتلا می شود ، کاوه به دلایل نامعلومی ( احتمالا خودکشی ) می میرد و بعد هم ، آبان. سه دوست قدیمی ، امروز راهی کندلوس شده اند تا قبر کاوه و آبان را بیابند و در طول این سفر ، آرمان های بر باد رفته و آرزوهای تحقق نیافته و امیدواری های کودکانه خود را مرور می کنند و افسوس می خورند زندگی عاشقانه کاوه و آبان را.
فیلم از دو قسمت کاملا متفاوت تشکیل شده است : بخشی مربوط به گذشته که زندگی مشترک کوتاه آبان و کاوه را روایت می کند و سرشار است از لحظات ناب عاشقانه و دیگری بخش امروزین ماجرا که به گفتگوهای انتقادی و بیشتر حسرت خورانه علی ، سعید و بیژن می پردازد.
فیلم ، عمده جذابیتش را مدیون سه بازیگر تقریبا اصلی فیلم است. خزر معصومی در نقش آبان ، با چهره درد کشیده و غمگینش ، حس همدلی را در مخاطب برمی انگیزد و لحظات عاشقانه فیلم را باور پذیر از کار در آورده است ؛ نگاه کنید مثلا به سکانس بی نظیر نماز خواندن آبان. مسعود کرامتی هم با تسلطی مثال زدنی از عهده نقش علی و اجرای دیالوگ هایی بر آمده است که به شدت مستعد شعاری شدن هستند و از همه مهم تر فریبا کامران که انگار ژولیت بینوش فیلم های ایرج کریمی است. بازی گرم و سرخوشانه کامران در نقش آذر ( که انگار آینده رویایی آبان است ) ، بسیار به دل می نشیند و بسیار دیدنی است. فیلم اما از جانب محمد رضا فروتن ضربه خورده است. فروتن نمی تواند زوج مناسبی باشد برای خزر معصومی و جز در سکانس پایانی فیلم که با حالتی کودکانه از داشته های مشترکش با آبان سخن می گوید هیچ وقت در فیلم جا نمی افتد. کاش ایرج کریمی برای نقش کاوه از بازیگری استفاده می کرد که هم تازه کار باشد و هم چهره ای جذاب و سمپاتیک داشته باشد. بهتر بود دو بازیگر کم تر دیده شده نقش عشاق فیلم را بر عهده می گرفتند. این مطلب در مورد دوستان آبان و کاوه ، بر عکس صدق می کند ؛ یعنی بازی حرفه ای مسعود کرامتی با بازی دو همراه دیگرش ، خوب عجین نشده است و چه بسا اگر این دو نفر هم ازمیان بازیگران حرفه ای انتخاب می شدند ، به فیلم کمک بیشتری می کرد.
فیلم که تمام شد و از سینما بیرون زدم ، ساعت حدود 10 شب بود. هوا تاریک بود و خیابان انقلاب ، ساکت و آرام و خلوت. فیلم ، عجیب بر من تاثیر گذاشته بود و بسیار به دل من نشسته بود. دلم می خواست هر طور شده درباره فیلم با کسی حرف بزنم ، وسوسه ای در من بود که رهایم نمی کرد. هوس کرده بودم که با کسی از فیلم و آن حس ناب عاشقانه که در فیلم جریان داشت ، بگویم. ازپیاده روی مقابل دانشگاه تهران که می گذشتم ، چیزی را زیر لب زمزمه می کردم ، ترانه ای بود شاید تا مگر از این وسوسه گفتن رها شوم. نشد اما...شماره دوستم را گرفتم و همین که گوشی را برداشت ، با هیجان و لذت از فیلم برایش گفتم و لذت عاشقانه ای که در جان تماشاگر می اندازد.
گذشت تا زمستان همان سال که باغ های کندلوس در سینما کوی نمایش داده شد و من ، خیلی ها را تشویق کردم به دیدنش ، خودم اما در برابر وسوسه تماشای مجددش مقاومت کردم. می ترسیدم خاطره زیبایی که از تماشای فیلم برای نخستین بار در من شکل گرفته بود ، با ددن دوباره از میان برود. مقاومت کردم و نرفتم. وقتی هم که سینما 4 در روزهای عید ، فیلم را پخش کرد ، قسمت هایی از فیلم را تکه تکه و گذرا دیدم و باز لذت بردم به ویزه از پایان فیلم. دیشب اما به سرم زد که دوباره فیلم را ببینم از اول و کامل. نشستم پای تلویزیون ،اما باز تردید به جانم افتاد که فیلم را ببینم یا نه ؟ تیتراژ فیلم که شروع شد ، ناگهان شاهد از غیب رسید. تلفن زنگ زد. دوست عزیزی پشت خط بود و بیست دقیقه ای با هم صحبت کردیم. حرفمان که تمام شد ، باز گاه و بی گاه پای بعضی از لحظات دوست داشتنی فیلم نشستم و به خصوص سکانس نماز خواندن آبان را که بسیار دوست می دارم ؛ هر چند به قیچی سانسور گرفتار شده بود این لحظه شریف و درآن ، خبری نبود از بوسه کاوه بر مهر نمازی که پیش از او آبان ، آن را بوسیده بود. با این همه لحظه گرم و ماندگاری بود هنوز.
Postetd by مهیار هادی زاده :: At 15:28 ::
Link ::
همیشه سبز
سه شنبه دوازدهم تیر 1386
به شوخی می مانست بیشتر. سه شنبه یک هفته قبل بود که کسی پیام فرستاد و گف که امشب ساعت 12 در برابر یکی از ساختمان های کوی دانشگاه تهران جمع خواهیم شد به مناسبت درگذشت مهستی. من ولی باورم نشد و قضیه را در حد یک شوخی گرفتم ، از همان دست که مثلا تابستان گذشته ، خبر مرگ مسعود کیمیایی پخش شد یا علی دایی.
خبر ، ولی ذهنم را درگیر کرد و پیام فرستادم برای چند نفری از دوستان که اهل موسیقی بودند و از صحت خبر جویا شدم. جواب ها اتفاقا با تاخیر رسید و یکی فقط ، مفصل جواب داده بود که مهستی ، دیشب ساعت 7 به وقت لس آنجلس بر اثر بیماری درگذشته است. من تازه شستم خبردار شد و یادم آمد که فروردین ماه ، دوستی برایم تعریف کرده بود که مهستی به همراه پزشک معالجش به برنامه ای تلویزیونی آمده است و آن جا بحث بیماری اش را پیش کشیده است ، منتها گفت که هم او و هم پزشکش امیدواری داده اند بسیار که حال و روز خواننده غربت نشین ما خوب است. این ها را برایم گفت اما نگفت که نشانه های بیماری را در مهستی دیده است یا نه. چند روز قبل اما از زبان کسی شنیدم که در آن برنامه ، آشکارا صدایش می لرزیده است و انگار در آن روز خیلی ها فهمیده بودند ؛ مثل خودش که حتما مدت ها بود که می دانست.
آن شب که پیام ها یکی یکی از راه می رسید در پاسخ به سوال من و خبر درگذشت مهستی را تایید می کرد ، یاد آخرین مصاحبه ای افتادم که رادیو زمانه ، یک ماه قبل ، با مهستی کرده بود. تیتر مصاحبه را خوب به خاطر ندارم ، مضمونش را می نویسم که این بود : « در این 27 سال یک خاطره خوش هم ندارم ». نداشت لابد ! نداشت لابد که آن طور سوزناک خوانده بود و آن طور با غم خوانده بود ترانه مسافر را. این ترانه مسافر از اولین پیوندهای من با صدای گرم مهستی است. خوب یادم هست ، اولین ترانه از روی نخست کاست کهنه ای بود که وقتی گوش می دادم و مهستی می خواند : « آهای مسافری که میری به سوی ایران / از جانب هزاران ایرانی پریشان / رسیدی به خاک پاکش / بوسه بزن به خاکش » دلم می سوخت برای این حسرت و این التماسی که در صدا بود و در این ترانه بود. باز یادم هست که ترانه دوم آن کاست ، آخرین طبیب بود و سومی ، بیا بنویسیم و بعد که نوار تمام می شد ، ما نوار را بر می گرداندیم به عشق شنیدن دوباره مسافر تا برسد به بیت دوم و مهستی بخواند : « آهای مسافری که میری به سوی یاران / چشمای من مال تو ! بردار ببر به ایران / بگردونش دور شهر تا خوب تماشا کنه / عقده چند ساله رو با گریه هاش وا کنه ».
ترانه چراغ اما ، گمانم شاهکار مهستی است و ماندگارترین اثرش خواهد بود در سال های آتی. سروده اردلان سرفراز است و مهستی ، شعر را درست فهمیده و گذشته از آن ، درست و خوب خوانده است ، شوری در صدایش موج می زند و غمی در موسیقی کار است کهعجیب به دل می نشیند. تا همین چند روز قبل نمی دانستم که این ترانه از دهه طلایی 50 کش آمده است تا امروز و این همه تازه و زنده است هنوز. ترانه مادر را هم بسیار عزیز می دارم که بکر است هنوز در موضوع ؛ چرا که نشنیده ام هنوز ، خواننده زنی این طور بی واسطه و این طور با احساس با مادرش حرف بزند که مهستی . از ترانه کم تر شنیده شده شریک هم نمی توان بی اشاره عبور کرد و به ویژه آن فصل بی نظیری که مهستی می خواند : « غزلخونم نباش اما به حرفی ساده شادم کن / اگه دیدی من و بشناس ! نمی گم این که یادم کن ». ترانه بارون احساس را هم بسیار دوست می دارم که ترانه مورد علاقه انوشیروان کنگرلو بود و گاه و بی گاه از رادیو صدای امریکا پخش می شد که آن زمان هنوز رادیو فردایی نبود که هر روز ، دمدمه های غروب ، برایمان دورنگی بگذارد یا نمی ترسم را. نمی شود این ها را بنویسی و یاد نکنی از ترانه وقتی رفتم که انگار وصیت نامه مهستی بود و ما ندانستیم .
خبر درگذشت مهستی چنان که باید در رسانه های داخل ایران بازتاب نیافت. از میان روزنامه های اصلاح طلب ، تنها اعتماد ملی بود که گزارش کوتاهی نوشت و خبر مرگ او را در لس آنجلس منعکس کرد والبته شماره 891 روزنامه شرق که سید علی میر فتاح در ستون کرگدن نامه تیتر زد : « مراقب گلدان اطلسی باش » و به طنز نوشت : « خدا بیامرز خوش اقبال نبود ، با پرویز یاحقی شروع کرد و با شادمهر عقیلی تمام کرد». سایت فارسی بی بی سی اما یکی دو صفحه را به خبر درگذشت مهستی و خاطرات خوانندگان سایت از ترانه های او اختصاص داد. رادیو فردا ، رادیو زمانه و سایت روز هم کمابیش به این خبر پرداختند ، منتها کسی در هیچ سایتی ننوشت که موسیقی بزمی فارسی ، پس از انقلاب ، خلاصه شده بود در هایده و مهستی و حمیرا. کسی ننوشت که با مرگ هایده و سکوت و کم کاری حمیرا ، مهستی فقط مانده بود که هنوز گرم و زنده می خواند. کسی در وبلاگستان ننوشت که مهستی ، چهار سال با بیماری سرطان دست و پنجه نرم کرد و هیچ کس نفهمید تا همین دو ماه پیش که خودش اعلام کرد و ما هم دانستیم. کسی در مصاحبه ای و در برنامه ای نگفت که مهستی تا بود ، روی صحنه بود و می خواند و به قول یکی از ترانه هایش ، « همیشه سبز » بود.
Postetd by مهیار هادی زاده :: At 19:15 ::
Link ::