تبليغاتX
1.1//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml11/DTD/xhtml11.dtd"> .: ما می مانیم :.

ما می مانیم

سبکی تحمل ناپذیر هستی

پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386
عجیب می ترسیدم ، هم از نام کتاب و هم از نام نویسنده. آن قدر این طرف و آن طرف نوشته بودند در ستایش « بار هستی » و « میلان کوندرا » که گمانم بود خواندنش حتما نیازمند مراسم آئینی عظیمی است. گمانم بود که نمی شود به صرف رخوت و کسالت حاکم بر این روزهای مردادی ، سراغ کتاب رفت. ارج و قربی برایش قائل بودم و همین مانع می شد از این که شروع کنم به خواندنش.
کتاب را از کتابخانه گرفته بودم ، به تاریخ 4 / 5 / 1386 و تا 18 / 5 مهلت داشتم که بخوانم و بازپس ببرم. از قضا ، سفری یک هفته ای پیش آمد و من چنان که گفتم از آن جا که کتاب را بسیار محترم می داشتم ، نخواستم در مسافرت به دستش گیرم و تکه تکه بخوانم که مخالف بوده ام همیشه با این شکل خواندن ؛ چرا که پاره پاره می کند لذت کشف لحظات ناب کتاب را.
از سفر که بازگشتم ، یکی دو روزی به رفع خستگی گذشت و دو سه روزی هم به کارهای همیشگی. گذشت تا چهارشنبه شب رسید و به خاطرم آمد که کتاب را هنوز نخوانده ام و فردا که پنج شنبه باشد ، کتابخانه تا ساعت 18 باز است. صبح پنج شنبه که از خواب برخاستم ، شبیه دانش آموز تنبلی شده بودم که درس نخوانده است و باید تا ساعت 18 که زمان امتحان باشد ، به هر ضرب و زوری ، کتاب درسی ( و یا شاید جزوه درسی ) را تمام کند و آماده شود برای امتحان.
در اتاق را بستم و از ساعت 30 : 10 صبح نشستم به خواندنش و آن قدر که نگرانی داشتم از پایان نیافتنش تا ساعت مقرر ، همه آن تشریفات که در نظرم بود تا وقت خواندن رعایت کنم ، یکسره از یاد رفت و نهیب زدم خود را که فرصت نیست ؛ پس بخوان ! بخوان و هیچ آداب و ترتیبی مجوی.
یکی دو صفحه اول به دلم ننشست که یک سری حرف های ذهنی بود درباره سبکی و سنگینی ، اما بعد که نویسنده به سراغ « توما » رفت در روزهای موسوم به بهار پراگ که زل زده بود از پنجره اش به دیوار آجری همسایه و فکر می کرد  به « ترزا » و آینده روابطش با او ، تا آخر کتاب یک لحظه هم از نفس نیفتاد.
شکل روایی کتاب ، همان گونه ای است که دم دست ترینش را در فیلم « کافه ستاره » دیده ایم ؛ یعنی که یک بازه زمانی ، به طور مجزا از نگاه و دید سه نفر روایت می شود و چون این سه نفر در ارتباط تنگاتنگ هستند با هم و زندگی هاشان در هم گره خورده است ، لاجرم کم نیست اتفاقات مشترک در روایت های هر کدام.
داستان ، نخست از نگاه توما روایت می شود. توما پزشکی است چیره دست و زن باره که از اتفاق به دختری از یک شهر کوچک دل می بندد و چند روز بعد که دخترک به پراگ مسافرت می کند و شبی را با او می گذراند ، توما بر سر دوراهی قرار می گیرد که به زندگی ولنگارانه خود ادامه دهد یا با ترزا زندگی کند. توما ، ترزا را برمی گزیند و در عین حال نمی خواهد و نمی تواند معشوقه های متعدد خود به ویژه سابینا را فراموش کند و همین ، ترزا را بسیار آزرده می کند و بسیار می رنجاند ، آن قدری که تبدیل می شود به کابوس های هر شب ترزا. با اشغال کشور چک توسط ارتش سرخ شوروی ، توما و ترزا به زوریخ مهاجرت می کنند و در خانه ای محقر ساکن می شوند ، سابینا نیز به سوئیس مهاجرت می کند و مقیم هتلی می شود در شهری حوالی زوریخ. خلقیات خاص توما و به ویژه روابط گسترده او با زنان مختلف ، باعث می شود که ترزا به طور ناگهانی و بی خبر زوریخ را ترک کند و به چک بازگردد. توما باز بر سر دوراهی می ماند : بر سر دوراهی انتخاب میان ترزا و بازگشت به کشور استبداد زده و تحت اشغالش یا فراموش کردن ترزا و زندگی در آرامش زوریخ. توما ، باز ترزا را برمی گزیند و به کشورش باز می گردد. در میهن اما توما به جرم آن که درگذشته های دور ، مقاله ای علیه ارتش سرخ نوشته است ، از کار در بیمارستان برکنار می شود و به شغل شیشه پاک کنی روی می آورد. سال های آخر عمر را البته توما و ترزا در دهکده ای کوچک ، فارغ از دردسرهای سیاسی همراه با سگ وفادارشان می گذرانند تا آن که…
سپس داستان ازچشم ترزا روایت می شود و از نگاه او به رابطه مشترکش با توما می نگریم. ترزا ، بسیاربه یاد مادرش می افتد که رفتارسبکسرانه و بی بند و بارش موجب سرافکندگی ترزای نوجوان بوده است و البته از نحوه آشنایی اش با توما یاد می کند با ذکر جزئیات فراوان. لحظات آشنایی ترزا و توما فقط از جانب ترزا روایت می شود ، شاید به این دلیل که نویسنده اهمیت این آشنایی و این عشق را در زندگی ترزا بسیار بیشتر از توما می داند. ترزا به ویژه از کار حقیر و عذاب آورش گلایه می کند که پس از بازگشت از زوریخ و ممنوع الکار شدن توما ، ناگزیر به انجام آن شده است. پیشنهاد سفر به روستا را هم ترزا پیش می کشد و توما که قبول می کند ، این زندگی مشترک وارد مرحله جدیدی می شود که خواهید خواند.
روایت سوم با تاکید بر حضور سابیناست ، نقاش جوانی که پیش از آشنایی توما و ترزا ، معشوقه توما بوده است و روابطش با او تا زمان بازگشت توما از زوریخ ادامه دارد. این ارتباط ، چنان که نوشتم بسیار بر ترزا گران می آید و او را عصبی می کند. سابینا هم در سوئیس با مرد خانواده داری آشنا می شود که از سر و همسر خویش دلزده است و به دنبال آغوش گرمی می گردد برای هم صحبتی و هم نشینی و هم قدمی. منتها رابطه آن دو با سفر سابینا به امریکا نافرجام می ماند…
چنان که نوشتم و دیدید چیز به غایت عجیب یا شگفتی نبود این بار هستی. رمان دلچسبی بود که اگر « دکتر پرویز همایون پور » در ترجمه اش دقت بیشتری می کرد و متن کتاب را روان تر به فارسی برمی گرداند ، قدر مسلم ، دلنشین تر می شد. البته که ترجمه کتاب از لحاظ فنی و نگارشی ، غلط واضحی ندارد اما انتخاب نوع فعل ها و واژه ها و ترکیب جملات ، کمی متن را از آن چه که باید باشد ، ثقیل تر کرده است.
آن چه بر من گران آمد بسیار در این ماجرا ، بی اعتمادی مفرط ترزا بوذ به عشق توما. این که توما زندگی بی دغدغه اش را در زوریخ ترک کرد ، تنها برای آن که با ترزا باشد و دیدیم که برای امرار معاش مجبور شد شیشه خانه ها و مغازه ها را تمیز کند. ترزا اما به این رفتار عاشقانه هم با دیده تردید می نگرد. باز ترزا که پیشنهاد می کند به روستایی دورافتاده نقل مکان کنند ، توما بی درنگ می پذیرد ، هر چند می داند که در آن جا ، شغلی بهتر از چراندن گاوها در انتظارش نیست. این هم باز قلب ترزا را مطمئن نمی کند تا آخرین ساعت های زندگی مشترک که سرانجام ترزا مجاب می شود و قدر شناسانه از توما سپاسگزاری می کند برای تمام روزها و لحظات مشترک.
توما هم هر چند در معنای عرفی ، مرد خانواده یا شوهر سر به راهی محسوب نمی شود اما آن چه که برای رضایت خاطر ترزا انجام می دهد و آن فرصت های شغلی که برای ماندن با او از دست می دهد و آن سختی ها که به مناسبت بازگشت به کشورش متحمل می شود ، همه و همه اگر نشان از عشق سرشار او به ترزا نیست ، پس چه می تواند باشد؟
تا همین لحظه که نشستم و درباره کتاب نوشتم ، مردد بودم که در ارزش گذاری داستان ، چه درجه ای را لحاظ کنم. مردد بودم میان متوسط و خوب و خیلی خوب. شاهکار که مطمئنم نبود ، متوسط هم اگر بگویم ناجوانمردی است. مانده ام میان خوب و خیلی خوب. این را دیگر به عهده شما می گذارم که وقتی خواندید ، داوری کنید درباره اش و بگویید خوب است یا خیلی خوب؟


Postetd by مهیار هادی زاده :: At 21:13 :: Link ::

ترانه از این بام ، پر و بال کشیده

یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386

مال خیلی وقت پیش است. تصدیق می کنید که در یک عمر بیست ساله ، یک سال و سه ماه ؛ یعنی خیلی وقت پیش و ترانه ای که در اردیبهشت 85 سروده شده است ، در مرداد 86 ، مصداق بارز نوستالژی خواهد بود.
این ترانه ، جزو آخرین کارهای من است و درست تر است اگر بگویم آخرین کار کامل من. این ترانه ، مربوط به دوره ای است که تحت تاثیر دوستان « خانه ترانه » و به ویژه کوروش سمیعی ، بیش تر به فرم فکر می کردم تا محتوا.
این ترانه ، مرا می برد به پنج شنبه های اردیبهشتی تهران ، به ظهرهای داغ یوسف آباد. مرا می برد به پارک شفق ، به فرهنگسرای دانشجو ، به نشست های هفتگی خانه ترانه. مرا می برد به ترانه خوانی یغما گلرویی ، به سخت گیری های افشین یداللهی ، به خطابه پر طمطراق اهورا ایمان. مرا می برد به اردیبهشت 85 و رهایم می کند در روزهای خوب ترانه باران.

دیگه از دست خودم خسته شدم                          از تو و از اون چشای بی قرار
از تو و زمزمه های بی کسی                           پشت دیوار سیاه انتظار
حتی از اسم خودم فراری ام                             از تمام خاطرات خط خطی
از تمام قصه های ناب تو                                واسه این سر به هوای پاپتی
با من از سپیده ها حرفی نزن                            که من از تبار تیره شبم
خم شده شونه بی طاقت من                              زیر این مرثیه های دم به دم
برام از گذشته ها قصه نگو                              نگو تا دریا شدن فاصله نیست
نگو از ترانه های گمشده                                 واسه ترانه هم حوصله نیست
من می خوام بشکنم و رها بشم                          رو صلیبی که به شکل ماتمه
من باید مثله بشم تو چشم تو                              واسه من ،  فنا شدن خیلی کمه 



Postetd by مهیار هادی زاده :: At 12:7 :: Link ::