ترانه از این بام ، پر و بال کشیده
مال خیلی وقت پیش است. تصدیق می کنید که در یک عمر بیست ساله ، یک سال و سه ماه ؛ یعنی خیلی وقت پیش و ترانه ای که در اردیبهشت 85 سروده شده است ، در مرداد 86 ، مصداق بارز نوستالژی خواهد بود.
این ترانه ، جزو آخرین کارهای من است و درست تر است اگر بگویم آخرین کار کامل من. این ترانه ، مربوط به دوره ای است که تحت تاثیر دوستان « خانه ترانه » و به ویژه کوروش سمیعی ، بیش تر به فرم فکر می کردم تا محتوا.
این ترانه ، مرا می برد به پنج شنبه های اردیبهشتی تهران ، به ظهرهای داغ یوسف آباد. مرا می برد به پارک شفق ، به فرهنگسرای دانشجو ، به نشست های هفتگی خانه ترانه. مرا می برد به ترانه خوانی یغما گلرویی ، به سخت گیری های افشین یداللهی ، به خطابه پر طمطراق اهورا ایمان. مرا می برد به اردیبهشت 85 و رهایم می کند در روزهای خوب ترانه باران.
دیگه از دست خودم خسته شدم از تو و از اون چشای بی قرار
از تو و زمزمه های بی کسی پشت دیوار سیاه انتظار
حتی از اسم خودم فراری ام از تمام خاطرات خط خطی
از تمام قصه های ناب تو واسه این سر به هوای پاپتی
با من از سپیده ها حرفی نزن که من از تبار تیره شبم
خم شده شونه بی طاقت من زیر این مرثیه های دم به دم
برام از گذشته ها قصه نگو نگو تا دریا شدن فاصله نیست
نگو از ترانه های گمشده واسه ترانه هم حوصله نیست
من می خوام بشکنم و رها بشم رو صلیبی که به شکل ماتمه
من باید مثله بشم تو چشم تو واسه من ، فنا شدن خیلی کمه
