انگار که از این دنیا چیزی کم است
سه شنبه چهاردهم اسفند 1386
انگار که از این دنیا چیزی کم استتو که در کنارم نیستی ،
برف که می بارد برای خود نم نم می بارد ، می بارد
و کهکشان راه شیری مورچه ها را می سازد ،
برگ
که تگرگ زمان را تاب می آورد
و سرفه کنان روی شاخه خود پیر می شود ،
اما چیزی کم است
تو که در کنارم نیستی
اگر تو زاده نمی شدی
هر روز عصر
مردم که به خانه هایشان بازمی گشتند
می ایستادند
یک لحظه به یکدیگر دقیق می شدند
و شگفت زده می پرسیدند :
(( برف ، بچه ها ، جاده ها ، ...
اما انگار
یک چیزی کم است )).
و پریشان
به خانه قدم می نهادند
این پست به افتخار شمس لنگرودی و مجموعه شعر تازه اش نوشته شده است.
Postetd by مهیار هادی زاده :: At 19:46 :: Link ::
