تبليغاتX
1.1//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml11/DTD/xhtml11.dtd"> .: ما می مانیم :.

ما می مانیم

تو هم با ما نبودی

شنبه پنجم خرداد 1386
شکوه نیست ، گلایه هم نیست. تو فرض کن درد دل است. تو فرض کن تمام آن حرف هایی است که در این ده سال خواستیم بگوییم و نگفتیم. تو فرض کن تمام آن چیزهایی است که در دل بود این همه سال و به لب نیامد هیچ وقت. از ترس انگ شاید ، از ترس این که بگویی : زین همرهان سست عناصر دلم گرفت.
امروز اما همه چیز تغییر کرده است. دیگر نه تو رئیس جمهور هستی و نه ما حامیان دولتت. تعارف نداریم دیگر. دیگر ترسی نیست که متهم کنندمان به سنگ اندازی بر سراه دولت ، دیگر هراسی نیست محکوممان کنند که چوب لای چرخ دولت می گذاریم با این حرف ها. امروز ماییم و تو و یک تجربه ده ساله. ما که به تو رای دادیم ، نه هوس براندازی در سرمان بود ، نه از تو تصویر یک رهبر انقلابی را در ذهن داشتیم و نه اصلا از تو می خواستیم کاری کنی که در محدوده اختیاراتت نیست. ما که به تو رای دادیم ، به صداقتت ایمان داشتیم. ما که به تو رای دادیم ، اعتماد کرده بودیم به حرفت. اطمینان داشتیم که هر کجا ، هر کسی مانع کارت شود به صراحت اعلام می کنی. مگر قرار نبود که همه چیز را با مردم در میان بگذاری؟ تو در تمام هشت سالی که رئیس جمهور اسلامی ایران بودی ، جز همان یک بار در ماجرای قتل های زنجیره ای ، کی ما را محرم دانستی؟ کی بی واسطه حرف زدی با ما؟
ما نه از تو تصمیمات انقلابی می خواستیم و نه می خواستیم که قانون اساسی را تغییر دهی ، نه تمنای همه پرسی در ما بود و نه آرزوی آزادی های بی قید و شرط. ما فقط دلمان می خواست شب ۱۸ تیر که تن خسته و زخم خورده ، در خیابان روزگار می گذراندیم ، دلمان خوش باشد که تو هم از درد خواب به چشمت نیامده است. ما فقط دلمان می خواست صبح ۱۹ تیر ، تو بیایی و همدردی کنی با ما. چشم ما به راه ماند و از فعالان سیاسی ، ده ها تن آمدند و به ما دلگرمی دادند و تیمارمان کردند ، تو اما نیامدی. ما ولی چشممان به دهان تو بود که محکوم کنی آن همه جنایتی را که بر ما رفت...تو اما سکوت کردی.
تو حتی به دوستانت ، آن چنان که باید اعتنا نکردی. تو برای رهایی هم فکران در بندت ، ذره ای از خودت خرج نکردی. تو نه در قضیه کرباسچی به قدر هاشمی تلاش کردی و نه مثل کروبی ، در برابر حکم اعدام آغاجری موضع گرفتی. در حالی که کرباسچی به این جرم در بند رفت که در انتخابات از تو حمایت کرده بود و آغاجری و سازمان متبوعش از حامیان پایدار تو بودند.
تو نه قدر آرای میلیونی ات را دانستی ، نه قدر آن همه شور و هیجان مردمی را. تو چنان فرصت هایی را از دست دادی که نمی توان یاد آوریشان کرد و افسوس نخورد و آه نکشید. تو از ما و یارانت می نالیدی هر روز. از ما می نالیدی که افراط می کنیم در رفتار و گفتار و از یارانت که مصلحت را نمی سنجند. ما افراط کردیم و اشتباهاتمان را می پذیریم. ما نتوانستیم اعتماد و اطمینان مردم را به خود جلب کنیم. ما نتوانستیم یک حرکت اعتراضی را با آرامش و با نتایج درخشان پایان دهیم. ما اشتباه کردیم در برخورد آن روزمان با هاشمی ، اشتباه کردیم در بعضی مقالاتمان ، در برخی نشریاتمان. می پذیریم تمام این ها را.
تو اما در هر سخنرانی که داشتی ، ما را از کنایه و طعن و تحقیر بی نصیب نگذاشتی ، تو اما همیشه ما را متهم کردی و همیشه خواستی ما را مقصر جلوه دهی. یک بار اما نشد که رفتارت را نقد کنی ، یک بار نشد که اشتباهت را بپذیری ، یک بار نشد که به خطاهایت اعتراف کنی چونان که ما کردیم. تو بار سنگین شکست یک جنبش اصلاحی را یکسره بر دوش ما گذاشتی و خود را مبرا کردی از هر چیز.
چطور تعجب کردی که در ۱۶ آذر ۸۳ علیه تو شعار دادیم ؟ چطور تعجب کردی که سخنرانی ات را بر هم زدیم؟  ۱۶ آذر ۸۳ تو آمده بودی به دانشگاه ، تا در آخرین سال ریاست جمهوریت همان حرف های همیشگی را تکرار کنی. تو آمده بودی که باز ما را متهم کنی. آمده بودی که مسئولیت شکستی را متوجه ما کنی که خود مقصر اصلی در ایجاد آن بودی. تو آمده بودی اتمام حجت کنی ، آمده بودی برای آخرین بار مارا بنوازی و بگذری. ما ولی هفت سال انگ و اتهام خوردن بسمان بود ، برای ما همان هفت سال از در و دیوار دشنام شنیدن کافی بود ، هفت سال در هر عروسی و عزا سر بریده شدن ، کفایت می کرد ما را.
تو اگر این نامه را بخوانی ، یقین دارم متهم می کنی ما را که هنوز در کار افراطیم. یقین دارم متهم می کنی ما را به تندروی ، یقین دارم توصیه می کنی که درنگ کنیم در رفتارمان و در گفتارمان. من ولی این نامه را نوشتم که بگویم ما اشتباهاتمان را پذیرفته ایم. امروز اما نوبت توست. نوبت توست که بپذیری.  نوبت توست که بگویی از عقب نشینی هایت حاصل ما چیست امروز. نوبت توست که بگویی مصلحت سنجی هایت کدام نتیجه مطلوب را در پی داشته است برای ما. ما خود را مقصر می دانیم در شکست اصلاحات ، تو را نیز. ما پذیرفته ایم قصورمان را پیش تر ، تو اما نه. امروز اما نوبت توست که بپذیری !
پی نوشت : دریغم می آید که این همه را بنویسم و یک حرف را نگویم. گمانم نیست هرگز که بتوانم چنین نامه ای بنویسم برای یک رئیس جمهور سابق دیگر. گمانم نیست که بتوانم چنین بی پرده سخن بگویم با کس دیگری جز تو. این امکان را تا همیشه مدیونت هستیم آقای خاتمی !


Postetd by مهیار هادی زاده :: At 21:59 :: Link ::