یک عاشقانه آرام
خیلی
خیلی اتفاقی بود. بدون هیچ تصمیم قبلی ، بدون هیچ انگیزه و قصدی سراغ فیلم رفتم. اولین روزهای تیر ماه 1385 بود ، امتحانات ترم تمام شده بود و بی کار بودیم و پی سرگرمی می گشتیم. با دوستی قرار گذاشتم که برای گذران اوقات شاید ، به سینما برویم. طرف اما بدقولی کرد و بعد از آن که ساعت ها در دسترس نبود و یا دستگاه تلفنش خاموش بود ، بهانه آورد که هزار کار بر سرش ریخته است و نمی تواند بیاید. دمدمه های غروب بود که این را گفت. من ولی به سرم زده بود که حتما فیلمی ببینم.
وقتی که تلفنی با هم صحبت می کردیم ، حوالی پل حافظ بودم و به سمت میدان انقلاب می رفتم. از جلوی سینما سپیده که رد شدم ، روی پرده سالن شماره 2 ، « باغ های کندلوس » بود. از فیلم ، همین قدر می دانستم که کارگردانش ایرج کریمی است و پیش از این ، « از کنار هم می گذریم » را ساخته است و سال گذشته هم با « چند تار مو » در جشنواره فیلم فجر شرکت کرده است. دو سه تایی نقد خوانده بودم درباره آثارش و ترجیع بند همه شان این بود که سینمای ایرج کریمی ، سینمای روشنفکرانه است و توانایی برقراری ارتباط با مخاطب عام را ندارد. این را هم می دانستم که بازیگران اصلی فیلم ، محمد رضا فروتن و خزر معصومی هستند. دوستم اتفاقا در آن گفتگوی تلفنی تاکید داشت که بهناز جعفری هم در فیلم بازی می کند ، من ولی مصر بودم که اشتباه می کند ( و البته اشتباه می کردم ).
سانس بعدی فیلم ،8 شب بود و من که بلیط خریدم ، نیم ساعتی گمانم در بوفه سینما نشستم تا فیلم شروع شد. سالن شماره 2 سینما سپیده را اگر دیده باشید ، می دانید که ظرفیت صندلی هایش به 100 تا هم نمی رسد. مجموعا سالن کوچک و جمع و جوری است و انگ اکران فیلم های خاص. آن شب هم تماشاگران فیلم ، به زور به 50 تا می رسیدند. فیلم با صحنه تصادف شروع شد و بعد قطع شد به نمایی از سه مرد میانسال که در قبرستانی توقف کرده بودند. روایت فیلم متقاطع بود ، چیزی شبیه 21 گرم مثلا. پازل ها را که کنار هم می چیدی ، دلستان فیلم دستت می آمد که آبان و کاوه سال ها پیش بر اثر تصادفی با هم آشنا شده اند و ازدواج کرده اند. آبان به بیماری سرطان مبتلا می شود ، کاوه به دلایل نامعلومی ( احتمالا خودکشی ) می میرد و بعد هم ، آبان. سه دوست قدیمی ، امروز راهی کندلوس شده اند تا قبر کاوه و آبان را بیابند و در طول این سفر ، آرمان های بر باد رفته و آرزوهای تحقق نیافته و امیدواری های کودکانه خود را مرور می کنند و افسوس می خورند زندگی عاشقانه کاوه و آبان را.
فیلم از دو قسمت کاملا متفاوت تشکیل شده است : بخشی مربوط به گذشته که زندگی مشترک کوتاه آبان و کاوه را روایت می کند و سرشار است از لحظات ناب عاشقانه و دیگری بخش امروزین ماجرا که به گفتگوهای انتقادی و بیشتر حسرت خورانه علی ، سعید و بیژن می پردازد.
فیلم ، عمده جذابیتش را مدیون سه بازیگر تقریبا اصلی فیلم است. خزر معصومی در نقش آبان ، با چهره درد کشیده و غمگینش ، حس همدلی را در مخاطب برمی انگیزد و لحظات عاشقانه فیلم را باور پذیر از کار در آورده است ؛ نگاه کنید مثلا به سکانس بی نظیر نماز خواندن آبان. مسعود کرامتی هم با تسلطی مثال زدنی از عهده نقش علی و اجرای دیالوگ هایی بر آمده است که به شدت مستعد شعاری شدن هستند و از همه مهم تر فریبا کامران که انگار ژولیت بینوش فیلم های ایرج کریمی است. بازی گرم و سرخوشانه کامران در نقش آذر ( که انگار آینده رویایی آبان است ) ، بسیار به دل می نشیند و بسیار دیدنی است. فیلم اما از جانب محمد رضا فروتن ضربه خورده است. فروتن نمی تواند زوج مناسبی باشد برای خزر معصومی و جز در سکانس پایانی فیلم که با حالتی کودکانه از داشته های مشترکش با آبان سخن می گوید هیچ وقت در فیلم جا نمی افتد. کاش ایرج کریمی برای نقش کاوه از بازیگری استفاده می کرد که هم تازه کار باشد و هم چهره ای جذاب و سمپاتیک داشته باشد. بهتر بود دو بازیگر کم تر دیده شده نقش عشاق فیلم را بر عهده می گرفتند. این مطلب در مورد دوستان آبان و کاوه ، بر عکس صدق می کند ؛ یعنی بازی حرفه ای مسعود کرامتی با بازی دو همراه دیگرش ، خوب عجین نشده است و چه بسا اگر این دو نفر هم ازمیان بازیگران حرفه ای انتخاب می شدند ، به فیلم کمک بیشتری می کرد.
فیلم که تمام شد و از سینما بیرون زدم ، ساعت حدود 10 شب بود. هوا تاریک بود و خیابان انقلاب ، ساکت و آرام و خلوت. فیلم ، عجیب بر من تاثیر گذاشته بود و بسیار به دل من نشسته بود. دلم می خواست هر طور شده درباره فیلم با کسی حرف بزنم ، وسوسه ای در من بود که رهایم نمی کرد. هوس کرده بودم که با کسی از فیلم و آن حس ناب عاشقانه که در فیلم جریان داشت ، بگویم. ازپیاده روی مقابل دانشگاه تهران که می گذشتم ، چیزی را زیر لب زمزمه می کردم ، ترانه ای بود شاید تا مگر از این وسوسه گفتن رها شوم. نشد اما...شماره دوستم را گرفتم و همین که گوشی را برداشت ، با هیجان و لذت از فیلم برایش گفتم و لذت عاشقانه ای که در جان تماشاگر می اندازد.
گذشت تا زمستان همان سال که باغ های کندلوس در سینما کوی نمایش داده شد و من ، خیلی ها را تشویق کردم به دیدنش ، خودم اما در برابر وسوسه تماشای مجددش مقاومت کردم. می ترسیدم خاطره زیبایی که از تماشای فیلم برای نخستین بار در من شکل گرفته بود ، با ددن دوباره از میان برود. مقاومت کردم و نرفتم. وقتی هم که سینما 4 در روزهای عید ، فیلم را پخش کرد ، قسمت هایی از فیلم را تکه تکه و گذرا دیدم و باز لذت بردم به ویزه از پایان فیلم. دیشب اما به سرم زد که دوباره فیلم را ببینم از اول و کامل. نشستم پای تلویزیون ،اما باز تردید به جانم افتاد که فیلم را ببینم یا نه ؟ تیتراژ فیلم که شروع شد ، ناگهان شاهد از غیب رسید. تلفن زنگ زد. دوست عزیزی پشت خط بود و بیست دقیقه ای با هم صحبت کردیم. حرفمان که تمام شد ، باز گاه و بی گاه پای بعضی از لحظات دوست داشتنی فیلم نشستم و به خصوص سکانس نماز خواندن آبان را که بسیار دوست می دارم ؛ هر چند به قیچی سانسور گرفتار شده بود این لحظه شریف و درآن ، خبری نبود از بوسه کاوه بر مهر نمازی که پیش از او آبان ، آن را بوسیده بود. با این همه لحظه گرم و ماندگاری بود هنوز.