تبليغاتX
1.1//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml11/DTD/xhtml11.dtd"> .: ما می مانیم :.

ما می مانیم

گنگ خواب دیده

دوشنبه هجدهم تیر 1386

خیلی تکراری شده این حرف ها. این قدر که دیگر همه مان حفظ شده ایم. آن قدر که دیگر نوشتنش شاید اثری نداشته باشد و توجهی را جلب نکند. خیلی نوشته اند در این سال ها که مسعود کیمیایی از جامعه اش و مردم روزگارش دور افتاده است و آن دنیایی را که در فیلم هایش می سازد و آن آدم هایی را که در فیلمنامه هایش می نویسد ، خیلی وقت است که در هیچ کجا نمی توان سراغ گرفت. این حرف ها را منتقدان از آغاز دهه 70 وتا همین امروز که تیر ماه سال 1386 باشد و فیلم رئیس روی پرده سینماهاست بسیار گفته اند ، منتها یک فرق اساسی وجود دارد که به نظرم فیلم رئیس و به ویژه جایگاه کیمیایی را در مقایسه با آن چه در این 10 ، 15 سال اخیر وجود داشته است ، متفاوت می کند. این که منتقدی مثل جواد طوسی که همیشه در برابر مخالفان مسعود کیمیایی در سال های اخیر قد علم می کرد و یک تنه از دنیای مالیخویایی ساخته های استاد دفاع می کرد ، در روزنامه شرق انتقاد کند از فیلم رئیس و از کیمیایی بخواهد که سری به محلات جنوب شهر تهران بزند و با آدم های محروم واقعی آشنا شود ، نشان می دهد که کیمیایی و دنیای ذهنی اش بدجور در این زمانه تک افتاده اندسينماي ايران | رئيس
( عكس : الميرا مقدم ) .
فیلم رئیس اتفاقا خیلی امیدها را پیش از نمایش برانگیخته بود و خیلی از طرفداران استاد ، فیلم را در شکل روایت و در سبک و سیاق اجرا ، ادامه منطقی فیلم حکم می دانستند و این را به خصوص در مصاحبه کیمیایی با روزنامه های شرق و هم میهن می بینید که در تیترهایشان ، به شکلی فیلم رئیس را با حکم ارتباط داده بودند. تیتر شرق مثلا این بود : « حکم رئیس صادر شد ».
فیلم حکم را متاسفانه هنوز ندیده ام اما دوستانی که دیده اند ، تاکید می کنند بر این که شکل داستانی فیلم ، به سبک خطی و کلاسیک همیشگی نیست و شاید همین نوآوری و مهم تر از آن ، بازی خوب پولاد کیمیایی در حکم بود که توقعات را از فیلم رئیس تا حد زیادی بالا برد. گذشته از این ، گروه بازیگران فیلم رئیس به شدت جذاب بود و حتی جذاب تر از حکم. من هم اتفاقا با این پیش فرض ها بسیار علاقه مند به دیدن فیلم بودم ، به خصوص وقتی عکس های فیلم در سایت سینمای ما منتشر شد و لعیا زنگنه را با آن گریم سنگین و آن سرنگ در دست دیدم ، بسیار کنجکاو شدم که این بار ، کیمیایی قرار است چطور ذوق زده مان کند. این را هم البته بگویم که از شکل و ظاهر پولاد و البته لوکیشن های فیلم در همان عکس ها مشخص بود که باز فضای فیلم از جنس همان فضاهای عجیب و غریب همیشگی است و آدم های فیلم از جنس قهرمان های همیشگی سینمای کیمیایی هستند.
فیلم با وجود عطش مشتاقان ، تنها یک بار در جشنواره بیست و پنجم نمایش داده شد که آن هم به دلیل کیفیت پایین صدا ، طبق خواسته خود کیمیایی ، از داوری کنار گذاشته شد. فیلم را یکی از دوستانم که از طرفداران متعصب کیمیایی است ، همان شب دیده بود و بعد برای ما از مونولوگ طولانی داریوش ارجمند در نقش رئیس ، بسیار تعریف کرد و همین طور از بازی پولاد کیمیایی و به ویژه خسرو شکیبایی. طبیعتا ما هم مشتاق شدیم برای دیدن فیلم. گذشته از این ، چون فیلم کم تر دیده شد و بسیاری از منتقدان ، موفق به تماشای فیلم نشدند ، در هیچ کدام از نشریات سینمایی ، مطلبی له یا علیه فیلم به چاپ نرسید و این باز بر اشتیاق سینما دوستان افزود.
من ، فیلم را در روز دوم اکرانش دیدم. عصر پنج شنبه بود و سینما ایران را انتخاب کردم. اطمینان داشتم که از فیلم ، خوشم می آید و اصلا با این انگیزه وارد سالن سینما شدم که خود را رها کنم در حین تماشای فیلم  وبا فیلم جلو بروم. تمام تلاشم را کردم که هیچ حالت تدافعی نسبت به فیلم و کارگردان نداشته باشم. به سرم زده بود که هر طور شده از فیلم خوشم بیاید یا لا اقل از چند تا سکانس اصلی فیلم. سالن شماره 2 سینما ایران کاملا پر شد . تماشاگران فیلم هم اغلب دختران  و پسران جوان بودند و کم تر دیدم که کسی همراه با خانواده اش به دیدن فیلم امده باشد.
تیتراژ فیلم را جواد طوسی ساخته بود به همراه کس دیگری که متاسفانه نامش را به خاطر ندارم. مثل همیشه تاکید شده بود بر این که « فیلم مسعود کیمیایی » است. الحق تیتراژ خوبی بود. فیلم با یک نمای باز و در یک زباله دانی شروع شد. دو نفر زباله دانی را متر می کردند و بر سر قیمت زمین با هم چانه می زدند ، ناگهان سیامک که نقشش را پولاد کیمیایی بازی می کرد با تن زخمی و مجروح از زیر خروارها زباله بیرون امد و شروع به تیراندازی کرد. با سکانس اول فیلم نتوانستم خوب ارتباط برقرار کنم . بازی ها خوب نبود و جملات قصار ، درست دردهان بازیگران ننشسته بود. بعد سیامک به سمت راننده کامیونی رفت و او را تهدید کرد که به درمانگاهی ببردش. پیرمرد در برابر مبلغی پول قبول کرد و او را به درمانگاه رساند. نقش دکتر ماجرا را خسرو شکیبایی بازی می کرد و شیرین هم بازی می کرد . معتاد بود و جوری سیامک را عمل کرد که به خیلی ها در سینما ،حالت تهوع دست داد. یکی دو تا دیالوگ خوب هم گفت که به نظرم ، بهترینش همین بود که : « می کشمت ، می کشمت قدیمی نیست ». مهناز افشار اما در نقش معشوقه سیامک ، مصنوعی بازی می کرد. مهناز افشاری که پیش از این ،با آتش بس و سالاد فصل ، امید های بسیاری را ایجاد کرده بود ، این جا سرد بود و در فیلم جا نمی افتاد ، نه در لحظات عاشقانه اش با سیامک و نه در وقت ضجه زدن در کلینیک یا در مهمانی رئیس. شکل گریم و سبک بازی افشار در لحظاتی ، بسیار گوگوش را به خاطر می آورد و یادمان می آوذد که مهناز افشار هنوز نتوانسته است خود را از یک بدل موفق گوگوش به یک بازیگر مستقل تبدیل کند.
هم زمان، فیلم ، فرامرز قریبیان را در نقش رضا نشان داد که از خارج آمده بود و دوست هم نامش که امین تارخ نقش او را بازی می کرد ، در تعقیبش بود و بعد فهمیدیم که رضا یعنی فرامرز قریبیان سال ها پیش متهم به قتل شده و از کشور گریخته است.رضا سراغ عشق قدیمی اش فرشته رفت که نقشش را لعیا زنگنه ایفا می کرد. فرشته ، آن طور که خود می گفت زنی خراب و خسته بود و جز این ، هیچ. لعیا زنگنه کار خاصی انجام نداد و جز آن گریم سنگین و کمی هم عدم تعادل در حرکات ، نشان دیگری از یک زن معتاد تزریقی نداشت. فرامرز قریبیان اما مثل همیشه سرد بود و تخت. بی روح بازی می کرد و بی روح حرف می زد. برای همین است که مثلا وقتی فرشته را می دید ، هیچ شوری در نگاهش نبود و وقتی فرشته تزریق می کرد ، هیچ غمی را در چهره اش نمی دیدیم .شاید برای همین است که وقتی فرشته آن دیالوگ درخشان راگفت که : «شما چرا وقتی با زنت راه می ری ، دو قدم جلوتر راه می افتی ولی با عشقت که راه می ری ، شونه به شونه اش قدم بر می داری؟ » ،رضا فقط لبخند زد و هیچ حسی در صورتش نبود. کاراکتر فرشته به نظرم هدررفته ترین کاراکتر فیلم است. وضعیتی که فرشته گرفتار آن است و اعتیادی که فرشته با آن دست و پنجه نرم می کند،از آن فرصت هایی است که هر بازیگری ، جز یک بار در طول عمر بازیگری اش به دست نخواهد آورد. لعیا زنگنه اما جز آن گریم سنگین ، چیزی برنقش نمی افزاید و بدتر از همه این که کارگردان هم به فرشته ، آن چنان که جا داشت و می توانست ، نمی پردازد.

دو سکانس بسیار خوب فیلم،به نظرم یکی ملاقات سیامک با عاشق سابق طلاست و آن خنده های خاص پولاد کیمیایی وقتی در جواب پسرک که گفته بود : « فکر نمی کردم بیای » ، پاسخ می دهد : « فکر نمی کردم بمونی » یا آن جا که از سرمیز بلند می شود ، پوز خندی می زند و با نفرت می گوید : « تو نشئگی رو با ماشین بابات رفتی ، من خماری رو پیاده اومدم ». سکانس ملاقات رضا و وحید در زندان هم به نطرم اجرای خوب و درستی دارد ، به ویژه بازیگر نقش وحید و شکلی که کیمیایی برای بیان خاطرات از زبان او انتخاب کرده است ، بسیار به دل می نشیند. امین تارخ اما نه بازی قابل توجهی ارائه می کند و نه کاراکتر رضا که او اجرای ان را بر عهده دارد از تأثیر چندانی در فیلم برخورداراست..

داریوش ارجمند ، خوب است ، در عین حال که تکراری است وخاطره امیر علی در اعتراض را زنده می کند،هر چند که تا پایان فیلم گنگ می ماند و جسارتاً مضحک .این که می گویم مضحک ؛ نه به خاطر کاراکتر رئیس است ، نه به خاطر دیالوگ ها ، نه حتی به خاطر اجرای داریوش ارجمند. علت به شکل تدوین فیلم برمی گردد که وسط دیالوگ های رئیس،رقص و قر کمر نشان داده می شود و تماشاگری که از دیدن آن پارتی چندش آور بی اختیار زیر خنده زنده است ، حرف های رئیس را هم به شوخی برگزار می کند و تازه وقتی که از خنده فارغ می شود و می آید تا چند صباحی به رئیس توجه کند ، رئیس مسلسلش را بر می دارد و آماده ی نبرد با پلیس می شود ، ناگهان اما نما قطع می شود به جنازه ی رئیس که زیر میز افتاده است. فیلم ، تمام می شود ولی تماشاگر باور نمی کند،همان طور که من و هیچ کدام از تماشاگران سینما ایران باورمان نمی شد.

یکی دو تا ضعف دیگرهم فیلم دارد که گفتنش خالی از فایده نیست : یکی استفاده از صدای رضا یزدانی است و ترانه ای که او با ترجیع «حرف هفت تیرپرو باور کن»می خواند. مسعود کیمیایی در قسمت های نامناسبی از صدای یزدانی استفاده کرده است و اجرای رضا یزدانی وقتی به دل من که بسیار صدا و سبک کارش را دوست می دارم نمی نشیند ، توقعی نیست از تماشاگر کم تر آشنا که با دیدن او و شنیدن صدایش بزند زیر خنده،همان طور که تماشاگران سینما ایران . نقص دیگر هم به نظرم حوادثی است که بدون هیچ ربط منطقی و بدون هیچ تأثیری در طول فیلم اتفاق می افتد؛نگاه کنید مثلاً به تصادف رضا یا هجوم گسترده ی پلیس به آن شهرک فروش ماشین های قدیمی.

گذشته از تمام این ها که اشاره کرم،فیلم رئیس واجد همان صفاتی است که منتقدان کیمیایی به ساخته های اخیر او نسبت می دهند،همان صفاتی که در اول نوشته هم به آن ها اشاره کردم.نه فضا هایی که فیلم در آن می گذرد رئال است نه آدم های فیلم ، باور پذیر از کار در آمده اند. دنیای فیلم ، درست مثل آن دنیای ذهنی پریشان و مالیخولیایی است که کیمیایی با فیلم تجارت آغاز کرد و آن را در فیلم های سلطان ، ضیافت ، فریاد ، مرسدس ، اعتراض و سربازهای جمعه  پی گرفت. آدم های کیمیایی خیلی وقت است که دیگر نمی توانند در مخاطب ، حس همذات پنداری را برانگیزند ؛ چون تماشاگر نمی تواند درد و دغدغه شان را درک کند .برای همین است که بازیگران فیلم های کیمیایی خیلی که تلاش کنند تبدیل به یک تیپ موفق خواهند شد نه یک آدم آشنا و قابل درک .
یکی از دوستان که فیلم را بعد از من دیده بود ، اتفاقا از فیلم خوشش آمده بود و می گفت که عیب از مخاطب سینمای کیمیایی است که نمی تواند با فیلم های او ارتباط برقرار کند و گرنه کیمیایی همیشه همین بوده است و فرقی نکرده است.من اما با حرفش موافق نیستم. استدلالم را به او گفتم و این جا هم می نویسم. مخاطب دهه پنجاه ، فیلم های کیمیایی ، تقوایی ، بیضایی و مهرجویی را می دید و می پسندید و می فهمید. تماشاگر دهه هشتاد ، باز فیلم های تقوایی و بیضایی و مهرجویی را می بیند و می فهمد ، فیلم های کیمیایی را اما نه. به نظرم مشکل از کیمیایی است که نتوانست پس از انقلاب و به ویژه پس از جنگ ، خود را با جامعه جدید و فرهنگ و زبان جدید مردم ، وفق دهد. مشکل از کیمیایی است که تغییرات روزگار را نخواست یا نتوانست ببیند ، مشکل از اوست که آدم هایش در یک برهه تاریخی ماندند و نتوانستند به دوره بعد کوچ کنند.
کیمیایی به قول دوستم ، حرف بسیار دارد در گلو و درد بسیار دارد در دل. منتها وقتی حرف می زند یا درد دل می کند ، کسی حرف و دردش را نمی فهمد و درک نمی کند. کیمیایی هم تلاش نمی کند که به زبان مشترکی برسد با دیگران. برای همین است که این قدر در بیان حرف هایش به زبان سینما الکن و گنگ به نظر می رسد.
 نمی دانم اولین بار کی و کجا این شعر را خواندم ، اما وقتی نشستم و درباره کیمیایی این روزها فکر کردم ، به نظرم رسید که بهتر از این نمی شد حال و روز استاد را تعریف کرد. خوب که فکر کردم ، دیدم این یک بیت ، زبان حال مسعود کیمیایی است انگار در این روزها. شعر را بخوانید و بگویی که آیا با من موافقید یا نه؟
من گنگ خواب دیده و عالم ، تمام کر                  من ، عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش






Postetd by مهیار هادی زاده :: At 21:27 :: Link ::